|
مصاحبههای قدیمی سوسن شریعتی
|
|
۱۰_۱۱_۱۳۸۸ / ۰۵:۵۲ عصر
( آخرین تغییر در این ارسال : ۱۷_۴_۱۳۸۹ / ۱۲:۰۰ صبح / توسط شروین )
ارسال : #1
|
|||
|
|||
مصاحبههای قدیمی سوسن شریعتی
![]() دوستان گرامی! مصاحبههای قدیمی سوسن شریعتی را در این بخش قرار میدهیم. ـــــــــــــــــــ فهرست مصاحبهها : دموکراسی یا سرمایه داری، مساله این است مارکسیسم ایرانی یعنی چه؟ ـــــ ![]() ـــــــــــــــــــــــــــــــ |
|||
|
۲۲_۱۲_۱۳۸۸ / ۰۱:۵۶ صبح
( آخرین تغییر در این ارسال : ۹_۲_۱۳۸۹ / ۰۸:۳۶ صبح / توسط شروین )
ارسال : #2
|
|||
|
|||
|
دموکراسی یا سرمایه داری، مساله این است
مصاحبه با سوسن شریعتی / مصاحبهکننده :
موضوع : ـــــ
س : اگر چه در اندیشههای مارکسیستی تضاد در مالکیتِ ابزارِ تولید زیربنای شکل گیری طبقات و در نهایت، باعثِ "حرکتِ"جامعه عنوان میشود، اما در جامعهٔ فعلیِ ایران که دولت دارای مالکیتِ بخشِ عظیمی از ابزارِ تولید است و در مقابل کثیری از نیروهای بالقوهٔ کار از در اختیار داشتنِ هر گونه ابزارِ تولید بینصیب مانده و از طرفی سهمی هم از مالکیتِ دولتی نبردهاند ( دولت پولِ نفت را از طریقِ استخدامِ کارمندان به بخشِ عظیمی از جامعه تزریق میکند و البته مدتی است که با بستنِ ورودیهای خود عملاً تزریقِ ملموسِ پولِ نفت را قطع کرده است )، امکانِ زایشِ اندیشههای مارکسیستی نیست؟
ج : تعبیرِ زایش، تعبیری است غیرِ دقیق. اندیشههای مارکسیستی سالهاست که متولد شدهاند و سالهاست که مدام در کارِ به روز کردنِ خود هستند و از جمله اینکه به خود به عنوانِ یک سیستمِ بستهٔ نظری نگاه نکنند، از جمله اینکه به کارنامهٔ سوسیالیسمِ تحقق یافته ( کارنامهٔ اتحادِ شورویِ سابق و پس از آن چین ) رویکردی انتقادی داشته باشند. احتمالاً پرسشِ شما به امکانِ گسترش یا بارِ دیگر به میدان آمدنِ تئوریهای مارکسیستی بر میگردد، از جمله تحلیلِ جامعه بر اساسِ تضادهای طبقاتی. بیشک هر گونه تئوری باید با توجه به خصوصیاتِ جامعهٔ مفروض تبیین شود تا بتواند با نفوذ در جریاناتِ اجتماعی، به یکی از عناصرِ تعیین کننده در تغییراتِ بنیادین بدل گردد. همین ضرورت بوده که سر منشاءِ سنتهای مارکسیستیِ متعددی شده است. مثلاً در تجربهٔ روس همین درگیری وجود داشت و در بحثهای پلخانف و لنین ردِ پای آن را میتوان دید. پلخانف بر اساسِ روایتِ اُرتدوکس از مارکسیسم، معتقد بود که رشدِ بورژوازی هنوز کامل نشده و در نتیجه روسیه آمادهٔ انقلابِ سوسیالیستی نیست و بنا بر تئوریهای مارکسیستی باید در انتظارِ شکل گیریِ این مقدمات ماند. اما لنین با طرحِ حزبِ پیشرو به عنوانِ تبلورِ آگاهیِ طبقاتی، انقلابِ سوسیالیستی را در جامعهٔ روسیه، در همان حدِ رشدِ صنعتیاش، ممکن میدانست. او معتقد بود که حزبِ پیشرو میتواند وظایفِ معوقهٔ بورژوازی را تحقق بخشد. لنین قبول داشت که در اروپا بورژوازی با صنعتی کردنِ جامعه، زمینههای اصلیِ سر زدنِ انقلابِ سوسیالیستی را تدارک دیده است و این زمینهها را در روسیهٔ غیرِ صنعتی، حزبِ پیشرو میتواند آماده سازد. لنین معتقد بود که سوسیالیسم یعنی" الکتریسیته به اضافهٔ شوراها "یعنی صنعت و رهبریِ پرولتاریا. و بر همین اساس مدعی میشود که وظایفِ بورژوازی را برای صنعتی کردن، در شرایطِ روسیه با رهبریِ طبقهٔ کارگر و حزبِ پیشگامِ خود میتوانیم به انجام برسانیم. بلشویسم، در نتیجه، محصولِ گفت و گوی مارکس است و شرایطِ خاصِ روسیه. یا انقلابِ چین، محصولِ تئوریهای مارکس است با چینِ روستایی ـ فئودالی. یا مثلاً یورو ـ کمونیسم ( کمونیسمِ اروپایی )، محصولِ تئوریهای مارکس است با اروپای صنعتیِ دههٔ ۶۰ ـ ۷۰. س : پس از جریاناتِ ناپایدار و پر حادثهٔ فاصلهٔ پیروزیِ انقلابِ اسلامیِ ایران تا جنگِ هشتِ ساله و بعد از آن با روی کار آمدنِ دولتهای موسوم به سازندگی و اصلاحات، به نظر فرصتی برای ظهورِ طیفی از انقلابیونِ اسلامی که به دنبالِ نشان دادنِ یک حکومتِ اسلامیِ صد در صدی و قابلِ صدور هستند در بالاترین سطوحِ اجراییِ جمهوریِ اسلامی فراهم نشده بود، اما این فرصت اکنون و پس از به هرم نشستنِ دولتِ نهم پس از ۳۰ سال از انقلابِ اسلامی به دست آمده است؛ اما جهان به ناگاه شاهدِ پیوندی نمادین در مراوداتِ رئیسِ این دولت با کشورهای چپِ آمریکای لاتین شد. اگر دولتِ نهم را دولتی خالصاً اسلامی بدانیم، آیا آمریکای لاتین نوعِ خاصی از چپ گرایی را نمایندگی میکند که گفتمانِ مذهبیِ رهایی و ستیزه با امپریالیسم، فصلِ مشترک آن با اسلامِ اصولگرای ایرانِ میانهٔ دههٔ ۸۰ گردیده است؟ ج : یکی از ترکیباتِ دیگری که از آن میتوان صحبت کرد، ترکیبِ تئوریهای مارکسیستی است با جوامعِ مذهبی، مشخصاً در کشورهای آمریکای لاتین که نامش" الهیاتِ رهایی بخش"شده است. الهیاتِ رهایی بخش در واقع ترکیبی است از مارکسیسم و مسیحیت و رشدِ قابلِ توجهی در اروگوئه، پاراگوئه و برزیل داشته و البته از سوی دستگاهِ کلیسا محکوم شده است. منظورم از ذکرِ این نمونهها این است که این موضوع که جامعهٔ ما مختصاتِ اقتصادی و طبقاتیِ خود را دارد و مهمتر از همه مختصاتِ فرهنگیِ خود را، الزاماً مانع از بروز یا پیدا کردنِ زمینهٔ رشدِ تئوریهایی مارکسیستی نمیشود. به شرطِ آنکه بتواند راههای تطبیقِ خود را با این مختصاتِ فرهنگی، اجتماعی و طبقاتی پیدا کند. این موضوع را هم نمیتوان فراموش کرد که با فروپاشی شوروی، فرو ریختنِ دیوارِ برلین و تئوریهایی چون پایانِ تاریخ ( تئوری فوکویاما ) و ادعای محتومیتِ لیبرال ـ دموکراسی و ... مارکسیسیم همچون سیستمِ نظریِ یکپارچه، همچون آلترناتیو یا دیسکورِ بسیج کننده، پشتوانههای مادی و سیاسی خود را از دست داده است و امکانِ گسترش یافتن آن ضعیف شده است، مگر اینکه بتواند به خود به عنوانِ یک دستگاهِ نظری و به بیرون از خود با همهٔ مختصاتِ آن، بارِ دیگر، جوری دیگر نگاه کند. س : گروهی بیان میدارند که در جامعهٔ پیچیدهٔ امروزی، خلاء ایدئولوژی در جامعه ملموس است. آیا این پیش فرض را میپذیرید ؟ در صورتِ تایید، آیا این خلاء نمیتواند در شکل گیری اندیشههای مارکسیستی ( با ذکرِ برداشتِ شما از ایدئولوژیِ چپ ) موثر باشد؟ ج : در اینکه سنتها کارکردهای پیشینِ خود را دارند از دست میدهند، شکی نیست. همین تضادِ فاحشی که میانِ جَلوت و خلوتِ ما به وجود آمده، یکی از نشانههای آن است. آمارها هم نشان میدهند. بحثهای بیشمار حول و حوشِ سنت و مدرنیته، غرب و شرق، ضرورتِ بازسازیِ گفتمانِ دینی و تفکیکِ آن از سنت و... نشانهٔ دیگرِ این "بحران در ارکان" است. این بحران، شاید نامِ دیگرش همان "خلاءِ ایدئولوژیکی" است که از آن سخن میگویید. این خلاء را خیلی چیزها میتواند پر کند. در اینکه خلاءِ ایدئولوژیک را باید یا میشود با ایدئولوژیِ دیگری پر کرد، میتوان تردید کرد. خلاءِ ایدئولوژیک را با باورِ دوباره به جادو، به خرافه، با مصرف، با سکس، با عرفان گرایی و در خود خزیدن، و... هم میتوان پر کرد. مگر همین الان چنین نیست ؟ این تصور که تضعیفِ سنت و دینِ سنتی الزاماً و به گونهای خطی و اتوماتیک به حذفِ اَشکالِ دیگرِ وضعیتهای غیرِ عقلانی منجر میشود، توهم است. فاتحِ این غیبتِ گفتمانِ سنتی میتواند تفکراتِ بورژوازیِ مدرن باشد که اتفاقاً قادر است جایی برای سنت و مذهب نیز به شکلِ خصوصی باقی بگذارد. گیرم با راندنِ آن به خانه، در نتیجه اینکه مارکسیسم بتواند بارِ دیگر ـ به رغمِ نظمِ مسلطِ جهانی و بسیاری موانعِ دیگر ـ تبدیل به گفتمانِ بسیج کننده و اتحاد بخش شود، بستگی به خیلی فاکتورها دارد و نفسِ خلاء کفایت نمیکند. مهمتر از همه بستگی به بازنگریِ موقعیتِ نظریِ خود دارد. س : آیا گفتمانِ آمریکا ستیزی و سرمایه داریِ غرب به علتِ مسائلِ سیاسی، زمینههای فکریِ گرایش به مارکسیسم را در جامعهٔ جوانِ ایران ایجاد نخواهد کرد ؟ آیا جوانِ ایرانی مانندِ بسیاری از جوانانِ عرب در نهایت متمایل به سرمایه داریِ آمریکا خواهد شد یا به اسلام گرایانِ رادیکال خواهد پیوست یا اینکه به دامانِ مارکسیسم متمایل خواهد شد؟ ج : آلترناتیوهائی ممکن را بر شمردید، اما اینها تنها اشکالِ ممکن نیستند. برای ایدهها و دایرههای نفوذشان بیشرط و شروط نمیشود حساب باز کرد. نوعی کلیشه انگاری و وِلنتاریسم در این نوع رویکرد دیده میشود و بیتوجه است به حرکتِ محسوسِ ساختارهای طبقاتی، فرهنگی و اجتماعیِ جامعه که در بده بستانِ مدام با امرِ غیرِ مترقبه است. حرکتِ تاریخ، همیشه خطی نیست و معلوم نیست که از پسِ امروز چه فردایی نهفته است. پیش زمینهٔ چنین سخن گفتنی قبولِ نوعی فلسفهٔ تاریخ است، اما میدانیم که خودِ همین مبحثِ فلسفهٔ تاریخ، امروز به پرسش گرفته شده است. فعلاً و در حالِ حاضر غرب ستیزی، بنیادگرایی و نیز غرب زدگی را توامان با خود به دنبال داشته است. هر دو ـ بنیادگرایی و غربزدگی ـ نوعی فرار است. به عقب یا به جلو. هر دو "زدگی" است، و هیچ کدام آلترناتیو نیستند، بیماریاند. س : نسبتِ گرایشهای عدالت خواهانهٔ ایرانیان، که در ۱۵۰ سالِ اخیر کاملاً محسوس است، با اندیشههای مارکسیستی چیست ؟ آیا جنبشِ عدالت خواهیِ ایرانیان ممکن است در حرکتِ مداومِ خود در آینده، باز هم در ایستگاه مارکسیسم توقف کند ؟ آیا در مسیرِ این حرکت، ممکن است افرادی با گرایشهای راستِ سیاسی، آرمانهای سوسیالیستی را پیگیری کنند؟ ج : بیتردید نمیتوان منکرِ اثراتِ اندیشههای سوسیالیستی و مارکسیستی در جنبشِ عدالت خواهانهٔ ایران شد، حتی اگر هیچ گاه گفتمانِ مارکسیستی نتوانست به گفتمانِ غالب بدل شود ( به همان دلایلِ فرهنگی، اجتماعی و تاریخیای که اشاره شد ). اما مارکسیسم را ایستگاه دانستن و اساساً هر گونه دستگاهِ نظری را، ناشی از یک سوءتفاهم است. مارکسیسم طیِ این ۱۵۰ سال مدام نو به نو شده است و سنتهای بسیاری از دلِ آن بیرون آمده یا جریانهای بسیاری خود را به آن منتسب میدانند. کدام مارکسیسم با کدام قرائت و چه روشی ؟ قرائتِ آلتوسری، قرائتِ کمونیسمِ اروپایی ؟ ( حذفِ پِرسپکتیوِ دیکتاتوریِ پرولتاریا از برنامهٔ حزبِ کمونیستِ فرانسه و ایتالیا در سالهای ۷۰ )، قرائتِ سوسیال ـ دموکرات و... ؟ گرایشهای راستِ سیاسی میتوانند بستر سازِ بروزِ اندیشههای سوسیالیستی شوند، اما اینکه با گرایشِ راستِ سیاسی، جریانی پیگیری آرمانهای سوسیالیستی شود، خود خلاف است. اگر منظور این باشد که گرایشهای راستِ سیاسی، جایی مجبور باشند برای حفظِ منافعِ کلانِ سرمایه داری به یکسری تمهیدات در مسیرِ توزیعِ عادلانهٔ سرمایه بیندیشند، البته ممکن است. و شده است. س : در صورتِ بروز، بزرگترین مخالفِ ایدهٔ چپ، سرمایه داران خواهند بود یا دولت یا تکنوکراتها یا نیروهای مذهبی ؟ از اینها که بگذریم، آیا آنچه که تحتِ عنوان "جنبشِ ابتذال" از آن یاد میشود، در مقابلِ این اندیشه نخواهد ایستاد؟ ج : همهٔ اینها. اگر منظور از جنبشِ ابتذال، بیاعتباریِ وعدهها و رنگ باختنِ امیدها، قوت گرفتنِ فردیتها، چرخیدن بر محورِ منافعِ شخصی، تضعیفِ حسِ همبستگی، دم ـ غنیمتی و... باشد بیشک مانعی است جدی برای شکل گیریِ هر گونه جنبشِ اجتماعیِ وسیع، چه جنبشِ مدنی باشد، چه جنبشِ کارگری. سر زدنِ فردیت و مشکوک شدن به هویتهای فلهای و قبیلهای، شاید "پیش شرطِ" لازمی باشد برای شکل گرفتنِ جامعهٔ مدنی، تبدیل شدنِ رعیت به شهروند، و از جمله کارگرِ آگاه به منافعِ خود و طبقهاش، اما "کافی" نیست. همه چیز بستگی به این دارد که تا کجا و چگونه میتوان از وضعیتِ فلهای و توده وار به وضعیتِ خودآگاه رسید. خودآگاهیای که بیشک نمیتواند خود را بینسبت و ربطِ با دیگری تعریف کند. س : سیاستهای اخیرِ حاکمیت در زمینههای اقتصادی را ( خصوصی سازیِ آمرانه، طرحِ مسکنِ ۹۹ ساله و اعطای زمین به کارگران در نزدیکیِ کارخانجات، سهامِ عدالت، رشدِ نقدینگی، افزایشِ قابلِ توجه واردات و... ) تا چه حد میتوان بستر سازِ گرایشهای مارکسیستی دانست؟ ج : بیشک بیاعتنایی و نادیده گرفتنِ بحرانها و تنشهای طبقاتی که محصولِ تغییراتِ ساختاری در جامعهٔ کنونی است، از سوی مسوولان یا گروههای مرجع و جریاناتِ سیاسی، جا را برای شکل گیریِ افراطیگریهای بسیاری باز میکند. بنیادگرایی ( که با پناه بردن به یک هویتِ تهدید شده میخواهد یک نظمِ کهن را باز گرداند ) یکی از آنهاست. پوپولیسم شکلِ اجتماعیِ آن است. بروزِ خشونتهای پراکنده یا سازمان یافته شکلِ دیگرِ آن. همهٔ این تنشها محصولِ نداشتنِ یک پاسخِ روشن و قاطع در بابِ دو ضرورت است : از یک سو ضرورتِ توسعه و از سوی دیگر ضرورتِ توزیعِ عادلانهٔ دستاوردهای آن. همین تناقض در جامعهٔ غربیِ پایانِ قرنِ نوزده، موجبِ سر زدنِ جنبشهای کارگری، رشد و بُروزِ سوسیالیسم در برابرِ منطقِ توسعهٔ سرمایه داری و از جمله شکل گیریِ تئوریهای مارکسیستی شد و گفتمانِ چپ را بدل به رقیبِ جدیِ سرمایه داری کرد و نهایتاً او را وادار به امتیاز دادن ساخت. در روسیه منجر به انقلاب شد. و در کشورهای اسکاندیناوی، سوسیال ـ دموکراسی را به قدرت رساند و حتی هیتلر را به عنوانِ ایدئولوگِ سوسیال ـ ناسیونالیسم، بدل به نجات بخشِ محرومان کرد. اینکه راهِ حلِ خروج از این تضاد و بحران که در کشورهای پیرامونی و در حالِ توسعه ابعادِ وسیعتری پیدا میکند ( به دلایلی چون غیبتِ نهادهای دموکراتیک، غیبتِ احزاب، ضعفِ جامعهٔ مدنی، دولتهای مقتدر و... ) سوسیال دموکراسی است یا سرمایه داری به سرِ عقل آمده یا سرمایه داری دولتی و... هم چنان محلِ نزاع است. همه چیز بستگی دارد به اینکه میانِ دولت ـ ملت، میانِ نهادهای دولتی و نهادهای مدنی، آرایشِ قوا چگونه است و توزیعِ قدرت چگونه انجام گرفته است. تاریخ انتشار : ۰۰ / ۰۰ / ۱۳۸۸ منبع : سایت شاندل ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ویرایش : یک بار / شروین
|
|||
|
|
۲۲_۱۲_۱۳۸۸ / ۰۲:۲۳ صبح
( آخرین تغییر در این ارسال : ۹_۲_۱۳۸۹ / ۰۸:۳۶ صبح / توسط شروین )
ارسال : #3
|
|||
|
|||
|
مارکسیسم ایرانی یعنی چه؟
مصاحبه با سوسن شریعتی / مصاحبهکننده :
موضوع : ـــــ
س : در ابتدا بهتر است پاسخی برای این پرسش داشته باشیم که آیا تفکراتِ مارکسیستی اصولاً نوعی نگاهِ انتزاعی و فلسفی است یا در بطن یک رویکردِ عملی که از قبل وجود داشته شکل گرفته است، و اینکه آیا میتوان مارکسیسم را یک تفکرِ فلسفیِ وابسته به تاریخ و زمان دار دانست که در شرایطِ فعلیِ جهان، یک فلسفهٔ مرده به حساب میآید؟
ج : بد نیست که ما بحث را از خودِ این تعبیرِ "تفکراتِ مارکسیستی" آغاز کنیم. مارکسیسم چیست ؟ مارکس، خود در جدلی با طرفدارانِ ژول گِد، یکی از چهرههای برجستهٔ سوسیالیستِ فرانسهٔ پایانِ قرنِ ۱۹، جملهٔ معروفی را میگوید : "شکی نیست که من مارکسیست نیستم." همین جمله، منشاءِ قرائتهای بسیار متفاوتی از مارکسیسم، همچون تفکری فلسفی و نیز سیاسی، شده است. از جمله اینکه : مارکسیسم یک سیستمِ فلسفیِ پایان گرفتهٔ یک بار برای همیشه نیست، قبل از هر چیز یک دیدگاه است، اگر چه تئوریهایش را به گونهای علمی، یعنی به شکلی سیستماتیک عرضه کرده است ( آلتوسر ). آنچه که وجههٔ سیستماتیکِ تئوریهای مارکس را تضمین میکند، آنالیزِ اَشکالِ متفاوتِ مبارزهٔ طبقاتی و اتصالِ میانِ آنهاست. ایدههای اصلیِ مارکس را شاید بتوان چنین خلاصه کرد : ۱. طبقات و مبارزهٔ طبقاتی ( یعنی پدیدههای تاریخی را همچون فُرمهای متعدد و پیچیدهٔ مبارزهٔ طبقاتی دیدن ). ۲. سرمایه و کارِ حقوق بگیری ( همان حرکتِ سرمایه که ریشهٔ ارزشِ اضافی است ). ۳. ماتریالیسمِ تاریخی ( این ایده که : موجودیتِ اجتماعی است که آگاهی را تعین میبخشد و نه برعکس ). نباید فراموش کرد که اگر چه مارکس بعد از نگارشِ دو رسالهٔ "فقرِ فلسفه" و نیز "مانیفستِ حزبِ کمونیست" و طرحِ ایدهٔ دیکتاتوریِ پرولتاریا در سالهای ۱۸۵۰ ـ ۱۸۴۸ موجبِ نوعی گُسستِ تئوریک و سیاسی با اَشکالِ قدیمیِ سوسیالیسم میشود، اما در عینِ حال متکی است بر یک سنتِ فکریِ لااقل صد ساله. سنتِ فکریای که با چهرههایی چون ژان ژاک روسو، سن سیمون و فوریه تشخص مییابد و جریاناتی که سوسیالیسمِ اُتوپیک یا تخیلی نام گرفتهاند ( بلانکی، پرودن، کابه و... ). س : موقعیتِ طبقاتی و تاثیرِ قدرتِ صنعت مثلاً در انگلستانِ آن دوره که به نوعی برای طبقهٔ کارگر موقعیتِ قدرت مند تعریف شده است، به نظر میتوانسته نوعی استحکامِ عملی برای این موقعیتِ نظری فراهم کند. به لحاظِ تاریخی، رجوع به تئوریهای مارکسیستی زادهٔ گرایشهای نخبه گرایانه در جوامع بوده یا بدنهٔ جامعه با گرایش به سوی چنین تفکراتی نخبگان را وادار به ارائهٔ تحلیل و راهِ حل در این زمینه کردهاند ؟ به عبارتِ دیگر، مارکسیسم زادهٔ دانشگاه است یا خیابان؟ ج : مهمتر از موقعیتِ نظریِ پیش گفته شده، موقعیتِ اقتصادی و مناسباتِ طبقاتی کشورهای فرانسه، آلمان و انگلستان در سالهای شکل گیریِ مارکسیسم است. اگر چه این سه کشور، موقعیتهای کاملا مشابهی از منظرِ مناسباتِ طبقاتی ( بورژوازی ـ پرولتاریا ) و بخصوص شکل گیریِ طبقهٔ کارگر ندارند، اما جنبشِ کارگری در این هر سه کشور آغاز شده است. در آلمان، بورژوازی فقط در شمالِ غربی مسلط است و در اتحاد با زمینداران عمل میکند. در فرانسه، گسترشِ صنایعِ بزرگ، طبقهٔ کارگر را تبدیل به یک قدرتِ تعیین کننده در حوزهٔ سیاست ساخته و از همه مهمتر این طبقه سازماندهیِ خود را آغاز کرده است. در انگلستان به عنوانِ صنعتیترین کشورِ اروپایی نیز طبقهٔ کارگر موقعیتِ محکم و تعریف شده دارد و جریاناتی چون ترد ـ یونیون (trad-union) و شارتیسم (chartism) صاحبِ نفوذِ جدی هستند. ردپای همهٔ این تنشهای نظری و دسته بندیهای سیاسی در درونِ جنبشِ کارگری را در انترناسیونالِ اول میتوان دید، جایی که مارکس، به عنوانِ یکی از تئوریسینهای این جنبش، نقشِ مهمی بازی میکند و در برابرِ چهرههایی چون پرودن و باکونین موفق میشود دیدگاههای خود را به کرسی بنشاند ( رویکردِ طبقاتیِ مارکس رادیکالتر از پرودن و رویکردِ سیاسیاش محافظه کارانهتر از باکونین بود ). اگر چه مارکس، منتقدِ جدیِ ایدئولوژیها بود، اما مارکسیسم که طی یک روند بدل به یک سیستمِ بسته و هماهنگِ ایدئولوژیک با قطعیتهای خود شد ( تحزب، سانترالیسم، رهبریتِ متمرکز، دیکتاتوریِ پرولتاریا و... )، توانست با پس زدنِ ایدههای سوسیالیستیِ دیگر، رهبریِ جریاناتِ کارگری را به دست بگیرد. مثلاً سوسیالیستهای تخیلی را. سوسیالیستهای آزادی طلب را ( باکونین ). سوسیالیستهای تعاونی گرا و مشارکتی را ( پرودن ). مارکسیسم زادهٔ نیازِ خیابانی بود، یعنی این شرایطِ پراتیک بوده است که امکانِ ادغام و تلفیقِ تئوریِ انقلابی ( مارکسیسم ) و نهضتِ کارگری را فراهم کرده، چنان چه غیبتاش میتوانسته مانعِ آن گردد. س : مارکس، دکترای فلسفه دارد، اما خود یکی از ارکانِ جنبشِ کارگری و اساساً تئوریسینِ این جنبش است. این همراهی را چگونه میبینید ؟ آیا موجی از جنبشِ کارگری در حالِ شکل گیری، در حالِ حرکتِ خود رونده بوده است و مارکس به نوعی سوار بر این موج شده، یا به عکس، جنبشِ کارگری آگاهیِ خود را از وجود داشتن و "طبقه" شدن، مدیونِ مارکس است؟ ج : مارکس خود سه شرط را برای امکانِ گسترشِ تئوریهای انقلابی قائل است : گسترشِ تضادهای مربوط به تولیدِ کاپیتالیستی، تمرکزِ پرولتاریا در جنبشِ سیاسیِ تودهای و البته شناختِ دقیقِ این شرایط. این نکته را که مارکس، دکترای فلسفه دارد و در نتیجه از یک فرماسیونِ محکمِ نظری برخوردار است البته نمیتوان نادیده گرفت. اما آنچه که مارکس را بدل به تئوریسینِ جنبشِ کارگریِ قرنِ نوزدهم میسازد اساساً بیربط به محیط دانشگاهی است و بخصوص زادهٔ گرایشهای نخبه گرایانهٔ اجتماعِ خود نیست ( مارکس پس از گرفتنِ دکترای خود دربارهٔ "تفاوتِ فلسفه و طبیعت در نزدِ دموکریت و اپیکور" اجازه و امکانِ تدریس در دانشگاه را نیافت و پس از مدتی کوتاه، که به ژورنالیسم میگذرد، به فرانسه مهاجرت میکند، فرانسهای که در سالِ ۱۸۴۸ در وضعیتِ انقلابی است ). شرایطِ ملتهب و انقلابیِ آن سالها از یک سو، شکل گیریِ طبقهٔ کارگرِ ناراضی از توزیعِ ناعادلانهٔ دستاوردهای رشدِ سرمایه داری و از همه مهمتر آگاهی از قدرتِ خود به عنوانِ یک طبقه، زمینههای اصلیِ شکل گیریِ تئوریهای مارکسیستی است. تئوریهایی که چنان چه اشاره شد در ادامهٔ یک سنتِ قدیمیِ ریشه دارِ عدالت خواهانه از قرنِ هجدهم به بعد است. مارکس، خود یکی از اکتیویستهای جنبشِ کارگریِ در حالِ شکل گیری در فرانسه و انگلیس است و نقشی که در انترناسیونالِ اول بازی میکند، پا به پای جریاناتِ کارگریای است که نسبت به موقعیتِ ویژهٔ خود در جامعهٔ سرمایه داری آگاه شدهاند و به تعبیری از وضعیتِ "طبقهای در خود" بدل شده به "طبقهای برای خود". یعنی آگاه به موقعیت و منافعِ خود نیز. اشاره شد که تئوریهای مارکس به عنوانِ اولین تئوریسینِ سوسیالیسمِ علمی ( سوسیالیسمِ علمی اصطلاحی بود که قبل از مارکس پرودن از آن استفاده کرد در برابرِ سوسیالیسمِ تخیلی ) و مبتکرِ جنبشِ کارگریِ بین المللیِ معاصر، طی صد و اندی سال همواره موضوعِ نزاعهای ایدئولوژیک و نیز سیاسی بوده است. نزاعهایی که از همان انترناسیونالِ اول آغاز شد ( سالِ ۱۸۶۴ در لندن )، در دورهٔ دومِ تاریخِ نهضتِ کارگری یعنی دورهٔ شکل گیریِ احزابِ سوسیالیستی و انترناسیونال (۱۸۹۱ در گوتا ـ آلمان) ادامه یافت، با گسترشِ امپریالیسم و انقلابِ روسیه ابعادِ جدیدی به خود گرفت ( انترناسیونالِ کمونیسم ـ ۱۹۱۹ ـ روسیه ) و در دورهٔ اخیر که عصرِ عمومیت یافتنِ مبارزاتِ انقلابی در سطحِ جهانی، انشعاباتِ جنبشِ کمونیسمِ بین المللی، و بحرانِ سوسیالیسمِ تحقق یافته است هم چنان ـ کم و بیش ـ وجود دارد. از جریاناتِ رویزیونیستی ـ رفرمیستیِ اروپایی در دومین انترناسیونال گرفته تا رادیکالیزمِ بولشویزم و پیروزیِ انقلابِ اکتبر و به دنبالِ آن پیدایشِ احزابِ کمونیستی در اروپا و بعد مائوئیزمِ چینی و... همگی خود را وفادار به تفکرِ مارکسیستی میدانند و هر کدام با ادعای تطبیقِ آن با شرایطِ اجتماعی و طبقاتیِ خاصِ جوامعِ خود. باید دانست که سوسیال دموکراسیِ آلمان که ترکیبی از ایدههای لاسال و اندیشههای مارکسیستی بود با تسلطِ گرایشِ رویزیونیستی و رفرمیستیِ چهرهای چون برنشتاین، اساساً از همان سالهای آغازینِ قرنِ بیستم راهی متفاوت را به لحاظِ نظری و نیز رویکردِ سیاسی در برابرِ بورژوازی و قدرت در پیش گرفت. راهی بسیار متفاوت از راهی که رادیکالهای مارکسیست، مثلِ لنین و رزا لوکزامبورگ انتخاب کردند و اتفاقاً موجبِ انشعاب و نهایتاً انهدامِ انترناسیونالِ دوم شد. سوسیالِ دموکراسی در اروپا و بلشویزم در روسیه دو رویکرد و نیز دو قرائتِ متفاوت از مارکسیزم بود. انترناسیونالِ دوم، ارگانیزاسیونی بود که خود را موقتی میدانست، استقلال و خودمختاریِ احزاب و گروهها در آن تضمین شده بود، انعطافِ جوامعِ کاپیتالیستی را برای دادنِ امتیاز به طبقهٔ کارگر پذیرفته بود، انهدام و مرگِ اتوماتیکِ سرمایه داری را رد میکرد و قدرت را مطلقاً در اختیارِ پرولتاریا نمیخواست. س : نهضتِ جنگل و گرایشهای چپ گرایانهٔ این نهضت، یادآورِ نوعی انقلابیگری و عدالت خواهی است که به شکلی خاطرهای اثرگذار را در حافظهٔ تاریخیِ مردمِ ایران حک کرده است، تا آنجا که به رغمِ ردِ گفتمانِ مارکس از سوی طبقهٔ حاکم، چه قبل و چه پس از انقلابِ اسلامیِ ایران، حتی از سوی حاکمیتِ دینیِ پس از بهمنِ ۵۷ نیز موردِ ستایش قرار میگیرد. حتی به کمی نزدیکتر که برگردیم، مثلاً اعترافاتِ خسرو گلسرخیِ مارکسیست ـ لنینیست علیهِ حاکمیتِ پهلوی در چند سالِ اخیر از سیمای جمهوریِ اسلامی بدونِ نظر داشتِ هویتِ مارکسیستی ـ لنینیستیِ مبارزاتِ وی پخش میشود. با این تفاسیر آیا مقطعی از تاریخِ ایران وجود داشته که طی آن جریاناتِ مارکسیستی به خاطرِ جذابیتِ انقلابیِ خود، در جامعهٔ ایرانی بُروزِ تمام عیار یافته باشد؟ ج : ورودِ اندیشههای مارکسیستی در ایران به دورهٔ سومِ جنبشِ کارگری و پیروزیِ مارکسیسم ـ لنینیسم در روسیه بر میگردد ( سالهای قرن ۲۰ میلادی ). از همان سالهای اولیهٔ پس از پیروزیِ مشروطه عناصرِ سوسیال دموکراتی که در ارتباط با محافلِ سوسیال دموکراتِ قفقاز بودند در ایران نیز فعالیتهای خود را آغاز میکنند. در جنبشِ جنگ و جنبشِ خیابانی نیز ردِ پای آنها دیده میشود ( حزبِ مساوات و حضورش در کنگرهٔ مللِ شرق ). در دورهٔ رضاشاه، یک تلاشِ تئوریک با محفلِ تقی اَرانی و مجلهٔ دنیا شروع میشود. اینها مقدماتِ ورودِ اندیشههای مارکسیستی به ایران است و عمدتاً در ذیلِ انترناسیونالِ سوم به رهبریِ حزبِ کمونیستِ شوروی تعریف میشود. س : مختصاتِ مارکسیسمی را که واردِ ایران شد چگونه میتوان تشریح نمود ؟ آیا این مارکسیسم همراه با درکِ مشخصی از جامعهٔ ایرانی بود ؟ و اساساً آیا گرایشهای مارکسیستی در ایران همراه با آشنایی به سیرِ تحولِ اندیشههای چپ گرایانه بوده است؟ ج : آشنایی با مشخصاتِ انترناسیونالِ سوم برای فهمِ مختصاتِ مارکسیسمی که واردِ ایران شد اهمیت دارد. از جملهٔ این مشخصات : افشا و تصفیهٔ رفرمیستهای سوسیال دموکرات، ضدیت با بورژوازی بیامکانِ گفت و گو، افشای گرایشهای ملی گرایانه، تمرکزگرایی افراطی، نوعی اُرتدوکسی و رویکردِ مُتصلب و قرائتِ رادیکال از آراءِ مارکس است. مارکسیسمی که در ایران پا گذاشت نیز این مختصات را با خود داشت، بیآنکه آشناییای با قرائتهای دیگر داشته باشد. بیآنکه درکِ مشخص و میدانی از جامعهٔ خود داشته باشد. اما اوجگیریِ دایرهٔ نفوذِ مارکسیسم با قرائتِ روسیِ آن، همزمان با سالهای جنگِ دومِ جهانی است. پیروزی روسیه بر ارتشِ هیتلری، موجبِ اتخاذِ رویکرد و روشهای جدیدی از سوی شوروی برای گسترشِ دایرهٔ نفوذِ خود میشود. بین المللِ کمونیسمِ سالهای 20 و 30، جای خود را به کمینفرم (cominforme) میدهد. با دو هدف : از یک سو، متحد الشکل کردنِ رفتار و رویکردِ جریانات و گرایشهای مارکسیستی در کشورهای متفاوت به قصدِ تضمینِ نوعی نگاهِ ارتدوکس، و از سوی دیگر شکل دادن به موقعیتی جدید به نامِ کمپِ سوسیالیست. برای تحققِ این دو هدف راههای متعددی اتخاذ گردید و از آن جمله بود برقراریِ شبکهای از احزاب در کشورهای متفاوت و نیز ساخت و سازِ بلوکی از سرزمینهایی که در آنها احزابِ کمونیستی به قدرت رسیده باشند. س : شاید در ذهنِ عامهٔ جامعهٔ ایرانی لفظِ مارکسیسم به نوعی با حزبِ توده پیوند خورده باشد. ظهورِ حزبِ توده عملاً مصادف است با پیدایشِ احزابِ کمونیست در اروپا. آیا به لحاظِ تئوریک هم این حزب پشتوانهٔ نظریِ قوی داشت یا صرفاً به دنبالِ یک سری بهره برداریهای سیاسی در خلاءِ پیش آمدهٔ سیاسیِ ایران بوده است ؟ آیا حزبِ توده را میتوان نمادِ آگاهیِ طبقهٔ کارگرِ ایران قلمداد کرد، یا اصولاً این حزب ارتباطی با آگاهی یا آگاهی بخشی به طبقهٔ کارگر داشت؟ ج : با سقوطِ رضاشاه و در شهریورِ ۲۰ است که ما با یک جریانِ قویِ سیاسی ـ حزبی رو بروییم که برای اولین بار به شکلِ علنی خود را پیروِ تئوریِ مارکسیسم به روایتِ لنینیِ آن میداند : حزبِ توده ( لازم به ذکر است که در سالهای اولیه، حزبِ توده صراحتاً از تعلقاتِ مارکسیستی سخنی به میان نمیآورد ). و این تقریباً هم زمان است با پیدایشِ احزابِ کمونیست در کشورهای اروپایی. حزبِ توده از جوِ ضدِ انگلیسی که در جامعه وجود داشت نهایتِ بهره برداری را میکند و تبدیل به حزبی قدرت مند میشود. آشناییِ طیفی از جامعهٔ ایرانی و بخصوص نخبگان با تفکراتِ مارکسیستی، با واسطگیِ حزبِ توده، عمدتاً تحتِ تاثیرِ قرائتِ بلشویکی ـ استالینیستی و سوسیالیسمِ روسی بوده است، و آن هم بدونِ هیچ گونه سابقهٔ ذهنی از رقابتها و نزاعهای ایدئولوژیک در درونِ مارکسیسم و بخصوص هیچ گونه آشنایی با نظریههای سوسیالیسم و مارکسیسمِ اروپایی و البته غیبتِ کاملِ آشنایی با کُتب و متونِ اصلیِ مارکس. میبینیم که موقعیتِ نظریِ پا گرفتنِ اندیشههای مارکسیستی در ایران چه تفاوتِ فاحشی دارد با اروپای سالهای پایانیِ قرنِ نوزدهم، و حتی چه تفاوتِ فاحشی دارد با موقعیتِ مارکسیسم در روسیه. هیچ پیش زمینهٔ جدیِ گستردهای به لحاظِ نظری وجود ندارد. نه تنها در رابطه با مارکسیسم که باید آن را در ذیلِ پروسهٔ مدرنیتهٔ غربی فهمید، بلکه دربارهٔ نحلهها و سنتهای فکریِ دیگر نیز، مثلاً لیبرالیسم، همین مشکل وجود دارد، یعنی عدمِ سابقه. وجههٔ نظریِ ماجرا را هم که به کناری بگذاریم، ساختارِ طبقاتیِ جامعهٔ ایرانی نیز تفاوتهای اساسی با جوامعی داشته که این ایدهها در آن شکل گرفت. نه موقعیتِ بورژوازی تعریف شده بود و نه موقعیتِ طبقهٔ پرولتار یا کارگر. آیا جامعهٔ ایرانیِ آن سالها، جامعهای است صنعتی ؟ نیمه فئودالی ؟ آیا بورژوازیِ ملی داریم یا بورژوازیِ کمپرادور قدرتِ مسلط است ؟ نه تنها نقاطِ مادیِ عزیمت و ضروری در رویکردِ مارکسیستی روشن نبود، بلکه پشتوانههای نظریِ آن نیز شکل نگرفته بود. به همهٔ این دلایل نقشِ حزبِ توده، بیشتر نقشی سیاسی در نزاعِ قدرت بود و نه الزاماً نمادِ آگاهیِ طبقهٔ کارگر. س : جریانِ خلیل ملکی چطور ؟ آیا فصلِ مشترکِ نظری یا وحدتِ عملی با حزبِ توده هم داشته است یا در مقامِ عمل ما با چند چهرهٔ متفاوت از قرائتِ مارکسیسمی در ایرانِ آن زمان مواجهیم؟ ج : در همان سالها قرائتِ مستقلِ دیگری از مارکسیسم در حالِ شکل گیری است که در نخستین قدم خود را در برابرِ حزبِ توده و پس از آن در برابرِ شوروی تعریف میکند و رهبریِ فکریِ آن عمدتاً در دستِ خلیل ملکی بود، اما منزوی ماند. حتی در سالهای ۴۰ با رادیکالیزه شدنِ جنبشِ سیاسی و پیدایشِ گروههای چریکیای که بخشی خود را متاثر از مارکسیسم ـ لنینیزم میدانستند ( اگر چه منتقدِ شوروی ) شاهدِ غیبتِ این آگاهیهای نظری نسبت به قرائتهای موازی در تفسیر از مارکسیسم هستیم و البته شاهدِ همان پرسشهای همیشگی که بالاخره باید از روستا آغاز کرد یا از شهر. چین را الگو گرفت یا شوروی را. آلبانی را یا... بحرانِ الگو و بحرانِ نظری موجب شد که تفکراتِ مارکسیستی بروزی تمام عیار پیدا نکند. س : قبل از پیروزیِ انقلاب جمعیتی که خود را مذهبی هم میدانستند بر پایهٔ تفکراتِ ضد امپریالیستی و توجه به تضادِ طبقاتی تحتِ تئوریهای مارکسیستی، عملاً خود را دخیل در مبارزاتِ ضدِ پهلوی دانستند. اما به نظرم دورهٔ حضورِ آنان پس از انقلابِ ۵۷ کمرنگ و محو شد. آیا میتوان این نوع از مارکسیسمِ ایرانی را تمام شده تلقی کرد و به عبارتِ دیگر آیا میتوان گفت مارکسیسمِ ایرانی کی و کجا تمام شد ؟ یا اینکه شما معتقد به ادامهٔ حیاتِ مارکسیسم در ایران، هر چند کم رَمق، تا دههٔ اخیر هستید؟ ج : نمیتوان منکرِ این واقعیتِ مسلم شد که گفتمانِ مارکسیستی با کلیاتی چون ضرورت داشتنِ مکتب هم چون راهنمای عمل، توجه به تضادِ طبقاتی، ضرورتِ مرزبندی با امپریالیسمِ جهانی، تکیه بر محرومان همچون موتورِ حرکت و تکیه بر پیشگامِ انقلابی همچون کاتالیزور، توانست اثراتِ قابلِ توجهٔ نظری بر کلِ جنبشِ سیاسیِ علیهِ نظامِ شاهنشاهی بگذارد. جنبشی که به رغمِ این تاثیرپذیریها، خود را مذهبی تعریف میکرد و با بدبینی به رقبای مارکسیستِ خود مینگریست. بارِ دیگر باید تاکید کرد که همهٔ این تاثیرگذاریها در ذیلِ قرائتِ لنینی از مارکسیسم صورت میگرفت. مارکسیسمِ ایرانی کی و کجا تمام شد ؟ به این سوال تنها با طرحِ یک سوالِ دیگر میتوان پاسخ گفت. مارکسیسمِ ایرانی یعنی چه ؟ آیا مقصود مارکسیسم در ایران است یا منظور آن مارکسیسمی است که در گفت و گو با مختصاتِ فرهنگی و اجتماعیِ جامعهٔ خود توانسته است به ترکیبِ جدیدی دست پیدا کند و برای آن ایرانیتی را به دنبال آورد ؟ هم چنان که مثلاً میتوان از مارکسیسمِ روسی، چینی، اروپایی و... صحبت کرد ؟ قسمتِ دومِ سوال هم همین اشکال را ایجاد میکند : کی و کجا تمام شد ؟ اصلاً زمانِ آغازِ مارکسیسمِ ایرانی مگر روشن است که حال بتوان به زمانِ اتماماش پرداخت. آیا از میان رفتنِ کمونیسم را به عنوانِ الگوی سیاسی، با فروپاشیِ بلوکِ شرق و نیز شوروی، میتوان مساوی با بیاعتباریِ تئوریهای مارکسیستی دانست ؟ سیستمهای نظری، در هم میریزند، ساکت میشوند، عقب نشینی میکنند، دورهٔ فترت را میگذرانند و به اَشکالِ دیگری بازسازی میشوند و جایی دیگر، جوری دیگر، ممکن است سر بزنند، اما تمام نمیشوند و البته شاید نه دیگر به عنوانِ یک سیستم، به حیاتِ خود ادامه میدهند. به عنوانِ نوعی تفکر و به قولِ آلتوسر به عنوانِ نوعی رویکرد تمام نمیشوند، حتی اگر دیگر بهگونهای سیستماتیک به آنها نگاه نشود. نمیتوان انکار کرد که بسیاری از تاملات و ملاحظاتِ فلسفی و اقتصادیِ مارکس در جریاناتِ فکری و علمی و حتی دانشگاهیِ اروپای قرنِ بیستم لحاظ شده و اثر گذاشتهاند ( از مکتبِ فرانکفورت در حوزهٔ فلسفه، تا مکتبِ آنال در حوزهٔ تاریخ و... ). به لحاظِ عملی و سیاسی نیز ممکن است برای همیشه در اقلیت بماند. ممکن است بشود اقلیتی فعال و ذی نفوذ، اما در هر حال به حیاتِ خود ادامه خواهد داد. خیر و شرِ ادامهٔ حیاتِ یک تفکر را موقعیتِ فرهنگی، اجتماعی و اقتصادیِ یک اجتماع تعیین میکند. تئوریهای مارکسیستی در اروپا، سرمنشاء پیدایشِ احزاب، سندیکاها و قدرتهای سیاسیِ بسیاری شد و اگر چه در بسیاری اوقات قدرت را به دست نیاورد، اما تبدیل به نیروی فشاری بسیار جدی شد و توانست قدرتهای حاکمِ جوامعِ سرمایه داری را وادار به دادنِ امتیاز کند ( حقوقِ کارگران، کاهشِ ساعاتِ کار، بیمهٔ کار، مرخصی و... ). همانی که شریعتی نامش را به سرِ عقل آمدنِ سرمایه داری نامیده است. تاریخ انتشار : ۰۰ / ۰۰ / ۱۳۸۸ منبع : سایت شاندل ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ویرایش : یک بار / شروین
|
|||
|
|
|
| موضوعات مشابه ... | |||||
| موضوع : | نویسنده | پاسخ : | بازدید : | آخرین ارسال | |
| مصاحبههای جدید سوسن شریعتی | شروین | 8 | 1,018 |
۲۷_۴_۱۳۸۹ ۰۷:۳۳ عصر آخرین ارسال: ehsan |
|