LiveZilla Live Help

زمان جاری : ۲۰_۶_۱۳۸۹, ۱۲:۱۹ صبح خوش آمدید مهمان گرامی! ( ورودعضویت)



ارسال پاسخ 
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رتبه موضوع :
 
شریعتی از نگاه شریعتی
۹_۲_۱۳۸۹  /  ۰۸:۱۰ عصر ( آخرین تغییر در این ارسال : ۹_۲_۱۳۸۹ / ۰۹:۰۹ عصر / توسط شروین )
ارسال : #1
شریعتی از نگاه شریعتی
[ تصویر : shariati22.jpg ]


دوستان گرامی!
منتظر دریافت اطلاعات شما درباره این موضوع هستیم.

ــــــــــــــــــــ

مقالات موجود در این صفحه :

برادر کوچک پدرم و برادر بزرگ همسالان‌ام
فیلسوف‌ بدون‌ فلسفه‌!
ـــــ
ـــــ
ـــــ

[ تصویر : mag2.png ]

-------------------------
مشاهده سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در پاسخ
۹_۲_۱۳۸۹  /  ۰۸:۱۵ عصر ( آخرین تغییر در این ارسال : ۱۳_۲_۱۳۸۹ / ۰۲:۱۸ عصر / توسط شروین )
ارسال : #2
برادر کوچک پدرم و برادر بزرگ همسالان‌ام
نویسنده : خود شریعتی


وضع زندگی‌ام ، تربیت‌ام ، افکار و عقایدم، و به‌خصوص روحیه‌ام مرا از کودکی پیر کرد، و چنان‌که یکبار دیگر در مقاله‌ای نوشته‌ام، همیشه "برادر کوچک پدرم بودم و برادر بزرگ همسالانم". هیچ‌وقت زندگی شاد پرجوش و شعف کودکی را مزه نکردم.

در همه‌ی کلاس‌ها حال یک بزرگ‌سال را داشتم، و در این آخرین کلاس، جز دو تا، از همه کوچک‌تر بودم و از همه ریش‌سفیدتر. کم‌کم نگاه‌های بچه‌های همسال‌ام که مرا از خود جدا می‌ساختند و استثنایی می‌دانستند باور خودم هم شد، و این حال ادامه یافت و گوشه‌گیری و تنهایی و تخیل و غم‌زدگی در مغز استخوان‌ام نشست و دیگر برنخاست. و از عواقب این "جایگاه" این‌که هر وقت کسی سوالی جدی داشت پیش من می‌آمد.

خوشی و تفریح و ردش و بازی و سربندی و زندگی‌شان با خودشان و خودهاشان بود و هر وقت هوس درد دل کردن می‌کردند و هوای نالیدن از روزگار و خدا و دین و سیاست و مردم و بحث از حوادث و اوضاع و دنیا و آخرت سراغ مرا می‌گرفتند، و من کم‌کم باورم شده بود اصلاً برای اینم که از من سوال کنند و من جواب بدهم، و همه مرا مکلف می‌دانستند که همه‌ی مشکلات را حل کنم، جواب همه‌ی سوالات را بدانم، هر ایرادی که به زمین و زمان و علم و فلسفه و دین و ادب و مردم و سیاست داشتند جواب بگویم. "نمی‌دانم" و "به من مربوط نیست" و "فکر این‌را نکرده‌ام"… از من قابل قبول نبود. وکیل مدافع همه‌ی پیغمبران شده بودم و حتی کارهای ناجور خدا را هم من باید ماست‌مالی می‌کردم و نظم و عدالت را در جهان، ن که خودم سراپا در ظلم می‌سوزم، ثابت کنم!!

و این بود که در نهضت هم (نهضت مقاومت که من در آنجا مسئول بودم) باز هم هم‌رزم و هم‌گام و هم‌فکر من با همین چشم‌ها، با همان چشم‌ها، به من می‌نگریست. من در آغاز نهضت سیاسی نبودم، غرق کتاب و تصوف بودم و اندیشیدن عقلی و نسل بیدار هم‌زمان من پیش‌روتر از من بود و تندتر و بیدارتر و زودتر از من آتش، نه پرتو خودآگاهی در درون‌اش تابیده بود و در آن حال که آنان، همه کس، استبداد و استعمار و خفقان و اسارت و تاریخ و آینده و سرشت و سرنوشت خویش را و مملکت خویش را احساس کرده بود و برآشفته بود، من غرق هوای دیگری بودم و در آسمان‌ها سکونت داشتم، اما باز هم باید آنها می‌پرسیدند و من پاسخ می‌دادم .

باز هم من مسئول بودم، باز هم من باید چاره می‌اندیشیدم، همه سختی‌ها، خطرها و نقشه‌ها و کشمکش‌ها و حوادث شوم و رفتار با مردم و دولت و پلیس و حتی نوشتن بحث‌های فکری و تجزیه و تحلیل‌های اجتماعی و سیاسی و به اصطلاح حزبی "خوراک" برای اندیشه‌ها را من باید تأمین می‌کردم و هر پیشامد بدی تقصیر من بود و هر رنج و تلخی‌ای که بود به گردن من بود و من هم “طبق عادت” خیال می‌کردم اینجا هم باید آنها بپرسند و من جواب بدهم، آنها بی‌مسئولیت بمانند و من بار سنگین چاره‌جویی‌ها و تعهدها را به گردن ناتوان خودم گیرم.

آن هم در راهی که من نیز هم‌چون نسل تازه‌پای معصوم نو‌سفر بودم و نوسفرتر! و هی می‌پرسیدند "چه باید کرد؟" (Que faire?) و من که درمانده بودم هی می‌رفتم کتاب‌های "چه باید کرد؟" لنین و چرنفسکی و داستایوسکی و ژرس و… را می‌خواندم و می‌دیدم که نه، آن جواب‌ها هیچ‌کدام به این سوال مربوط نیست. آنها "همه" از من می‌پرسیدند چه باید کرد؟ و من باید به این سوال جواب می‌دادم و بعد می‌دیدم فرق من و آنها این است که "آنها هر وقت به من می‌رسند از من می‌پرسند چه باید کرد؟ و من هر وقت به آنها می‌رسم از خودم نمی‌پرسم چه باید کرد؟!!"


مجموعه آثار ۰۰ / ـــــ / ص ۰۰
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ویرایش : ۰ بار / شروین
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در پاسخ
 تشکر شده توسط : شروین
۹_۲_۱۳۸۹  /  ۰۸:۵۱ عصر ( آخرین تغییر در این ارسال : ۱۴_۲_۱۳۸۹ / ۰۲:۰۳ صبح / توسط شروین )
ارسال : #3
فیلسوف‌ بدون‌ فلسفه‌!
نویسنده : خود شریعتی


سرشت‌ مرا با فلسفه‌، حکمت،‌ و عرفان‌ عجین‌ کرده‌اند. حکمت‌ در من‌ نه‌ یک‌ علم‌ اکتسابی‌، اندوخته‌هایی‌ در کنج‌ حافظه‌، بلکه‌ در ذات‌ من‌ است‌، صفت‌ من‌ است،‌ و چنان‌ که‌ وزن‌ دارم‌، غریزه‌ دارم‌، گرما دارم‌، یعنی‌ موجودی‌ هستم‌ دارنده‌‌ی این‌ صفات‌ و حالات‌، موجودی‌ هستم‌ دارنده‌ی‌ حکمت‌، و فلسفه‌، فلسفه‌ در آب‌ و گل‌ من‌ است‌، در جوهر روح‌ من‌ است‌ و به گفته‌‌ی یکی‌ از دوستان‌ام‌ که‌ به‌ شوخی‌ می‌گفت‌: حتی‌ در قیافه‌ام‌، بدنم‌، رفتارم‌، سخن‌ام‌، سکوت‌ام‌…

فلسفه‌ در من‌ تنها از طریق‌ خواندن‌ و تحصیل‌ و تعلیم‌ راه‌ نیافته‌ است‌، در ژن‌های‌ من‌ رسوخ‌ یافته‌ است‌، آن‌ را از اجدادم به‌ ارث‌ برده‌ام‌، امروزه‌ خیال‌ می‌کنند که‌ هر که‌ در لباس‌ علمای‌ قدیم‌ بوده‌ است‌، آخوند و ملا بوده‌ است‌، یعنی‌ فقیه‌! هرگز. امروز این‌ لباس‌ خاصِ‌ علمای‌ مذهبی‌ است‌، پیش‌ از این‌ خاص‌ علما بوده‌ است‌ و حکما. حتی‌ لباس‌ فارابی‌ که‌ موسیقی‌‌دان‌ و ریاضی‌‌دان‌ بوده‌ و بوعلی‌ که‌ فیلسوف‌ و جابربن‌ حیان‌ که‌ شیمیست‌ و خیام‌ که‌ دهری‌ و لامذهب‌ بوده‌ است‌، همین‌ بوده‌ است‌. اجداد من‌ هیچ‌کدام‌ فقیه‌ و آخود مذهبی‌ نبوده‌اند. هیچ‌کدام. همه‌ فیلسوف‌ بوده‌اند. بی‌استثناء، از پدرم‌ گرفته(۱) رفته تا حکیم بزرگ، همه کار اصلی‌شان حکمت بوده است و در کنارش ادبیات و سپس فقه و اصول و طب و دیگر علوم زمان.

‌من نیز از کوچکی، پیش از آنکه خواندن و نوشتن درست بدانم، فیلسوف بوده‌ام‌، فیلسوف‌ بدون‌ فلسفه‌! این‌ را بزرگ‌ترها همه‌ می‌گویند:

"... از همان‌ اول‌ با همه‌ بچه‌ها فرق‌ داشتی‌، هیچ‌ وقت‌ بازی‌ نمی‌کردی‌ و میل‌ به‌ بازی‌ هم‌ نداشتی‌، اصلاً همبازی‌ نداشتی‌. هم‌سالان‌ات‌ همیشه‌ تو را مثل‌ یک‌ آدم‌ بزرگ‌ نگاه‌ می‌کردند، حتی‌ توی‌ کوچه‌ که‌ بچه‌های‌ همسایه‌ لانکا و فیلم‌ و توشله‌ و گرگن‌ به‌هوا و جفتک‌ پشتک‌ و الی‌ لمبک‌ بازی‌ می‌کردند وقتی‌ تو رد می‌شدی‌ سرت‌ را پایین‌ می‌انداختی‌ و حتی‌ زیر چشمی‌ هم‌ نگاه‌ نمی‌کردی‌ و می‌گذشتی‌ و آنها هم‌ تا تو را می‌دیدند دست‌ از کار می‌کشیدند و رد که‌ می‌شدی‌ کارشان‌ را از سر می‌گرفتند؛ حتی‌ بعضی‌ از آنها از تو هم‌ بزرگ‌تر بودند..."

توی‌ خانه‌، توی‌ مهمانی‌های‌ خانوادگی‌، بچه‌ها دور هم‌ جمع‌ می‌شدند و شلوغ‌ می‌کردند. بزرگ‌ترها هم‌ دور هم‌ می‌نشستند و حرف‌ می‌زدند و می‌گفتند و می‌خندیدند. اما تو در این‌ میانه‌ غالباً ساکت‌ بودی‌، گوشه‌ای‌ می‌نشستی‌ و گاه‌ به‌ این‌ بزرگترها نگاه‌ می‌کردی‌ و با دقت‌ گوش‌ می‌دادی‌ و گاه‌ نگاه‌ می‌کردی‌ و اصلاً گوش‌ نمی‌دادی‌، حواست‌ جای‌ دیگری‌ بود، توی‌ خودت‌، معلوم‌ نبود کجا. گاهی‌ با خودت‌ حرف‌ می‌زدی‌، می‌خندیدی‌، اخم‌هایت‌ را به‌ هم‌ می‌کشیدی‌، غرق‌ خیال‌های‌ نامعلومت‌ می‌شدی‌ و ما غالباً متوجه‌ می‌شدیم‌ و دستت‌ می‌انداختیم‌ و تو خجالت‌ می‌کشیدی‌ و هیچ‌ نمی‌گفتی‌ و باز…

از همان‌ وقت‌ها این‌ صفات‌ مشخص‌ تو بود : میل‌ به‌ تنهایی‌، سکوت‌، با خود حرف‌ زدن‌ و فکر کردن‌ دائم‌، تنبلی‌ در کار، حواس‌‌پرتی‌ خارق‌ العاده‌، بی‌نظمی‌ و بی‌قیدی‌ در همه‌ چیز، نداشتن‌ مشق‌ و خط‌ و کتاب‌ و قلم‌ و بی‌اعتنایی‌ به‌ درس‌ و کلاس‌ و معلم‌ و عشق‌ به‌ خواندن‌ و کتاب‌ و صحافی‌ کتابها و چیدن‌ کتاب‌ها… و پدرت‌ اغلب‌ جوش‌ می‌زد که‌: "این‌ چه‌ جور بچه‌ای‌ است‌، این‌ همه‌ معلمات‌ گله‌ می‌کنند، پیش‌ام‌ شکایت‌ می‌کنند، آخر تو که‌ شب‌ و روز کتاب‌ می‌خوانی‌، کتاب‌هایی‌ که‌ حتی‌ درست‌ نمی‌فهمی‌، یک‌ ساعت‌ هم‌ کتاب‌ خودت‌ را بخوان‌، این‌ بچه‌ چقدر دله‌ است‌ در مطالعه‌، و چقدر خسیس‌ در درس‌ خواندن‌. اصلاً مثل‌ اینکه‌ دشمن‌ درس‌ و مشق‌ است‌. تا نصف‌ شب‌ و یک‌ و دو بعد از نصف‌ شب‌ با من‌ می‌نشیند و کتاب‌ می‌خواند و سه‌ تا چهارتا مشقی‌ را که‌ گفته‌اند بنویس‌ می‌گذارد درست‌ صبح‌، همان‌ وقت‌ که‌ دنبال‌ جوراب‌هایش‌ می‌گردد و لباس‌هایش‌ و مدرسه‌اش‌ هم‌ دیر شده‌، شروع‌ می‌کند به‌ نوشتن‌! دست‌پاچه‌ و شلوغ‌ و خودش‌ هم‌ ناراحت‌. بابا جان‌ تو که‌ یک‌ دو ساعت‌ صبح‌، از وقتی‌ پامیشی‌ تا وقتی‌ راه‌ میفتی‌ برای‌ مدرسه،‌ جز گشتن‌ دنبال‌ جوراب‌هات‌ که‌ به‌ کار دیگری‌ نمی‌رسی‌!…"

و همین‌ حال‌ و حالت‌ بود تا دبیرستان‌. "شاگردی‌ که‌ از همه‌ معلمام‌ باسوادتر بودم‌ و از همه‌ همشاگردی‌هایم‌ تنبل‌تر!" (یادش‌ به‌‌ خیر معلم‌ فارسی‌مان‌ آقای‌ صبور جنتی‌! بیست سال است ندیدمش. این حرف او است در کلاس ششم ابتدائی! معلم‌ خوبی‌ بود، لاغر و قدری‌ کشیده،‌ و سالک‌ی‌ به‌ اندازه‌ کف‌ دست‌ بر روی شقیقه‌اش یا گونه‌اش، یادم نیست.چهره‌آش استخوانی و دماغی بزرگ و لبه‌دار و برنده‌ شبیه‌ به ساطور داشت‌. حدود چهل‌ سال‌ سن‌اش‌ بود، اما فرق‌اش‌ را پسرانه‌ کج‌ می‌کرد، و به‌ قدری‌ روغن‌ وازلین‌ یا گلیسرین‌ می‌زد که‌ هنوز هر وقت‌ کلاس‌ او در خاطرم‌ مجسم‌ می‌شود که‌ نشسته‌ایم‌ و او دارد می‌بافد و در این‌ حال‌ قدم‌‌زنان‌ از لای‌ دو صف‌ نیمکت‌ها رد می‌شود و از کنار من‌ می‌گذرد، شانه‌ام‌ را کمی‌ کنار می‌کشم‌ که‌ روغن‌های‌ زلف‌اش‌ روی‌ شانه‌های‌ کت‌ام‌ نچکد…!).

و بعد آمدم‌ به‌ دبیرستان‌. ورود من‌ به‌ دبیرستان‌ درست‌ مصادف‌ بود با ورودم‌ به‌ فلسفه‌ و عرفان‌. یادم‌ هست‌ (و چقدر از اینکه‌ این‌ را فراموش‌ نکرده‌ام‌ خوشحالم‌) که‌ نخستین‌ جمله‌ای‌ را که‌ در یک‌ کتاب‌ بسیار جدی‌ فلسفی‌ خواندم‌ و هم‌چون‌ پتکی‌ بود که‌ بر مغزم‌ فرو کوفت‌ و به‌ اندیشه‌ای‌ درازم‌ فرو برد، بعد از ظهری‌ بود، سفره‌ را هنوز جمع‌ نکرده‌ بودند (و این‌، علامت‌ وقت‌ نهار ما) و پدرم‌ در حالی‌ که‌ با غذا بازی‌ می‌کرد چیزی‌ می‌خواند. از جمله‌ کتاب‌هایی‌ که‌ باز دور او را گرفته‌ بودند یکی‌ هم‌ "اندیشه‌های‌ مغز بزرگ‌" بود از مترلینگ‌ ترجمه‌ منصوری‌ (ذبیح‌ الله‌) و نخستین‌ جمله‌اش‌ این‌ بود: "وقتی‌ شمعی‌ را پف‌ می‌کنیم،‌ شعله‌اش‌ کجا می‌رود؟" (حال‌ این‌ جمله‌ معنی‌های‌ دیگری‌ هم‌ برایم‌ پیدا کرده‌ است‌). با این‌ جمله‌ دستگاه‌ مغز من‌ افتتاح‌ شد و هنوز از آن‌ لحظه‌ دارد کار می‌کند (جز در برخی‌ حالات‌ که‌ فلج‌ می‌شود و پس‌ از چندی‌ باز راه‌ می‌افتد). این‌ شروع‌ تازه‌ای‌ بود، کتاب‌هایی‌ که‌ پیش‌ از این‌ می‌خواندم‌، از سری‌ کتاب‌های کتاب‌‌خوانهای‌ عادی‌ بود: ویتامین‌ها، زن‌ مست‌، تاریخ‌ سینما (از "چه‌ می‌دانم‌؟")، بینوایان‌، سالنامه‌ نور دانش‌، سالنامه‌ دنیا، و… اما از اینجا به‌ بعد افتادم‌ توی‌ اندیشیدن‌ مطلق‌، فلسفه‌ محض‌، فقط‌ فکر کردن‌ و فکر کردن‌ و فکر کردن‌ و بس‌، افتادم‌ توی‌ مترلینگ‌ و آناتول‌ فرانس‌ و سیر حکمت‌ در اروپا. این‌ دو تمام‌ مغزم‌ را تصاحب‌ کرده‌ بودند و من‌ حواس‌ام‌ پرت‌تر شد و از زندگی‌ دور شدم‌ و با اطرافیان‌ام‌ بیگانه‌تر… خیلی‌ راه‌ رفتم‌… مغز کوچک‌ من‌ گنجایش‌ این‌ اندیشه‌هایی‌ را که‌ مغز بزرگ‌ مترلینگ‌ پیر را منفجر کرد و دیوانه‌ شد، نداشت‌… به‌ بحرانی‌ خطرناک‌ رسیدم‌! سکوت‌ام‌ بیشتر و غلیظ‌تر شد، همراه‌ با بدبینی‌ و تلخ‌‌اندیشی‌ عجیب‌… کم‌کم‌ افتادم‌ توی‌ عرفان‌… الان‌ نوشته‌های‌ سیکل‌ اول‌ام‌ عبارت است‌ از جمع‌‌آوری‌ سخنان‌ زیبای‌ عرفای‌ بزرگ‌: جنید و حلاج‌ و قاضی‌ ابویوسف‌ و ملک‌ دینار و فضیل‌ عیاض‌ و شبستری‌ و قشیری‌ و ابوسعید و بایزید و…

"... به‌ صحرا شدم‌، عشق‌ باریده‌ بود و زمین ‌تر شده‌، و چنان‌ که‌ پای‌ مرد به‌ گلزار فرو شود، پای‌ من‌ به‌ عشق‌ فرو می‌شد..."

"... من‌ به‌ نور نگریستم‌ و به‌ نگریستن‌ ادامه‌ دادم‌ تا نور شدم...‌"

"... سی‌ سال‌ بایزید خدا را می‌پرستید و اکنون‌ دیگر خدا خود را می‌پرستد..."

"قاضی‌ ابویوسف‌، هفتاد سال‌ بر دین‌ رفت‌ و زهد و تقوی‌ و روزه‌های‌ سنگین‌ تابستان‌ و نمازهای‌ طولانی‌ شب‌ها و ریاضت‌ و ذکر، هفتاد سال‌ همه‌ آداب‌ شروع‌ را با تکلیف‌ و تعصب‌ انجام‌ داد، روزی‌ او را برهنه‌ یافتند لنگی‌ بر کمر بسته و بر تلی‌ خاکستر نشسته‌ شراب‌ می‌نوشید و چهره‌اش‌ بگشته‌ بود و جنون‌ بر او سخت‌ غالب‌ آمده‌ بود. گفتند تو را چه‌ شد که‌ از قید شرع‌ و التزام‌ تکالیف‌ الهی‌ سر زدی‌ و عصیان‌ کردی‌؟ گفت‌: بنده‌ پیر را از ربقه‌ بندگی‌ خواجه‌اش‌ آزاد می‌کنند و من‌ هفتاد سال‌ بندگی‌ خدا کردم‌ و خدا کریم‌تر خواجه‌ای‌ است. در حضرت‌اش‌ به درد بنالیدم‌ که‌ این‌ بنده‌ هفتاد سال‌ خدمت‌ تو کرده‌ است‌ و اکنون‌ شکسته‌ و فرتوت‌ گشته‌ است‌ چه‌ می‌کنی‌؟ گفت‌: تو را آزاد کردم‌ و ربقه‌ شرع‌ و التزام‌ عبودیت‌ از تو برداشتم‌؛ رها گشتی‌! و اکنون‌ من‌ نه‌ بندگی‌ می‌کنم‌ که‌ عاشقی‌ می‌کنم‌ و بر عاشقی‌ تکلیفی‌ نیست‌ که‌ عشق‌ در شرع‌ نگنجد و ربقه‌ بر نگیرد!..."

"... من‌ هم‌چون‌ ماری‌ که‌ پوست‌ بیندازد، از بایزیدی بیرون‌ افتادم...‌(بایزید)…"

و سال‌ها این‌ چنین‌ گذشت‌ و در آن‌ ایام‌ که‌ همبازی‌هایم‌ روزهای‌ شاد و آزاد و آسوده‌ای‌ را در عالم‌ خوش‌ بچگی‌ می‌گذراندند من‌ دست‌ اندرکار این‌ معانی‌ بودم‌. مغزم‌ با فلسفه‌ رشد می‌کرد و دلم‌ با عرفان‌ داغ‌ می‌شد و گرچه‌ بزرگترهایم‌ بر من‌ بیمناک‌ شده‌ بودند و خود نیز کم‌‌کم‌ با "یأس‌" و "درد" آشنا می‌شدم‌ (اولی‌ ارمغان‌ فلسفه‌ و دومی‌ هدیه‌ عرفان‌) ولی‌ به‌ هر حال‌ پُر بودم‌ و سیر بودم‌ و سیرآب،‌ و لذت‌ام‌ تنها اینکه‌… آری‌ کارم‌ سخت‌ است‌ و دردم‌ سخت‌ و از هر چه‌ شیرینی‌ و شادی‌ و بازی‌ است‌ محروم‌، اما… این‌ بس‌ که‌ می‌فهمم‌! خوب‌ است‌… احمق‌ نیستم‌.

تا سال‌های‌ ۱۳۲۹ و ۱۳۳۰ در رسید و من‌ در سیکل‌ دوم‌ که‌ ناگهان‌ طوفانی‌ برخاست‌ و دنیا آرامش‌اش‌ برهم‌ خورد و کشمکش‌ از همه‌ سو در گرفت‌ و من‌ نیز از جایگاه‌ ساکت‌ تنهایم‌ کنده‌ شدم‌ و… داستان‌ آغاز شد. همه‌ بزن‌ بزن‌ و بگیر بگیر و شلوغ‌ پلوغ‌… و اکنون‌ وارد دنیایی‌ شدم‌ از عقیده‌ و ایمان‌ و قلم‌ و حماسه‌ و هراس‌ و آزادی‌ و عشق‌ به‌ آرمان‌هایی‌ برای‌ دیگران‌.

مفصل‌ است‌؛ خاطره‌هایی‌ پر از خون‌ و ننگ‌ و نام،‌ و ترس‌ و دلاوری،‌ و صداقت‌ و دروغ‌، و خیانت‌ و فداکاری‌، و… و شهادت‌ها و… چه‌ بگویم‌؟

چه‌ آتشی‌؟ چه‌ آتشی‌؟ اگر آب‌ اقیانوس‌های‌ عالم‌ را بر آن‌ می‌ریختند زبانه‌هایش‌ آرام‌ نمی‌گرفت‌، خیلی‌ پیش‌ رفتم‌… خیلی‌… مرگ‌ و قدرت‌ شانه‌ به‌ شانه‌ام‌ می‌آمدند.

به‌ هر حال‌ گذشت‌، آری‌، مثل‌ اینکه‌ دیگر گذشت‌ و من‌ از این‌ سفر افسانه‌ای‌ حماسی‌، که‌ منزل‌ها و صحراها بریدم‌، برگشتم‌ و با دست‌ خالی‌. و بسیاری‌ از آنها که‌ در آن‌ وادی‌ها در پی‌ من‌ می‌آمدند، برگشتند و فروختند و چه‌ گران‌، چه‌ ارازن‌! وزارت‌، مدیریت‌ کل‌، وکالت‌، نمایندگی‌… ریاست‌ فلان‌… هو… و من‌ آنچه‌ را اندوخته‌ بودم‌ و داشتم،‌ نفروختم‌. که‌ از هرچه‌ می‌دادند گران‌تر بود، معامله‌ مان‌ نشد و بالاخره‌ من‌ ماندم‌ و هیچ‌! و آمدم‌ آهسته‌ و آهسته‌ و خزیدم‌ به‌ این‌ گوشه‌ی‌ مدرسه‌ و… معلمی‌… و هرگز افسوس‌ نخوردم‌ و سخت‌ غرق‌ لذت‌ و فخر که‌ ماندم‌ و دنیا مرا نفریفت‌ و به‌ آزادی‌ام‌، به‌ ایمان‌ام‌ و به‌ راه‌ام‌، خیانت‌ نکردم‌… ایستادم‌، اما برنگشتم‌… اما بازنگشتم‌، به‌ بی‌راهه‌ هم‌ نرفتم‌ که‌ من‌ نه‌ مرد بازگشتم‌! استوار ماندن‌ و به‌ هر بادی‌ بباد نرفتن،‌ دین‌ من‌ است‌، دینی‌ که‌ پیروان‌اش‌ بسیار کم‌اند. مردم‌ همه‌ زادگان‌ روزند و پاسداران‌ شب‌.

جنید با مریدان‌ از میدان‌ بغداد می‌گذشت‌، سارق‌ مشهوری‌ را که‌ کوهستان‌های‌ حومه‌ شهر را در زیر شمشیر خویش‌ گرفته‌ بود، بر سر دار بالا برده‌ بودند، عبرت‌ خلق‌ را. جنید پیش‌ آمد و بر پای‌ او بوسه‌ زد. مریدان‌ خروش‌ کردند. گفت‌: بر پای‌ آن‌ مرد باید بوسه‌ داد که‌ در راه‌ خویش‌ تا بدین‌ جا بالا آمده‌ است‌!

بله‌!
صوفیان‌ واستدند از گرو می‌ همه‌ رخت‌ / خرقه‌ی‌ ماست‌ که‌ در خانه‌ خمار بماند!


و خدا را سپاس‌ می‌گویم‌… این‌ جمله‌ در ماندن‌ من‌ اثری‌ بزرگ‌ داشته‌ است‌. نمی‌دانم‌ از کیست‌ که‌:

"... شرف‌ مرد هم‌چون‌ به‌ کارت‌ یک‌ دختر است‌، اگر یک‌ بار لکه‌‌دار شد، دیگر هرگز جبران‌پذیر نیست‌."


قصدم‌ شرح‌ حال‌ نیست‌، این‌ را می‌خواستم‌ بگویم‌ که‌ گرچه‌ در سیاست‌ همه‌ زندگی‌ام‌ را تا حال‌ غرق‌ کردم‌ و تاخت‌ و تازهای‌ بسیار کردم‌، اما با جنس‌ روح‌ و ساختمان‌ قلب‌ من‌ ناسازگار بود. این‌ حقیقت‌ را ده‌ سال‌ پیش‌ آن‌ علی‌ اللهی‌ شهید دریا می‌گفت‌ و همواره‌ می‌گفت‌ و با چه‌ تعصب‌ و اصرار و جدیتی،‌ و من‌ بر او می‌خندیدم‌ با چه‌ اطمینانی‌ و یقینی‌، که‌ تو نمی‌فهمی‌، که‌ تو نمی‌شناسی‌، تو علی‌ را در تاریکی‌ دیده‌ای‌، "تاریکی‌ عشق‌"، و در "نور عقل‌" و روشنایی‌ اندیشه‌ و آزادی‌ و علم‌ اگر او را بنگری،‌ نخواهی‌ شناخت‌! (چقدر زبان‌ فرق‌ می‌کند)!

اما باور نمی‌کرد، می‌گفت:‌ اگر تو را رئیس‌ جمهور ببینم‌، باز هم‌ تو را مرد سیاست‌ نخواهم‌ یافت،‌ مگر در هند! حال‌ می‌فهمم‌ که‌ چقدر راست‌ می‌گفت‌! من‌ مرد حکمت‌‌ام‌ نه‌ سیاست‌!

اما آن‌ وقت‌ها این‌ حرف‌ را نمی‌توانستم‌ بفهمم‌. اصلاً گوش‌ نمی‌دانم‌. آن‌ وقت‌ها مردی‌ بودم‌ سی‌ و چهار پنج‌ ساله،‌ و دلم‌ با این‌ زمزمه‌ها آشنا نبود، قلبی‌ داشتم‌ از پولاد، روحی‌ پیر و اندیشه‌ای‌ در آسمان‌… نه‌ مثل‌ حال، بیست‌ و چهار پنج‌ ساله‌ی‌ سراپا غرقه‌ در شعر و سرود و جستجو و انتظار و دل‌ واپسی‌ و تپیدن‌ و اضطراب‌ و غم‌ و آرزو و گشت‌ و کوچه‌ و… خیالات‌ رنگین‌!

به‌ هر حال‌، در پاسخ‌ آن‌ بابا که‌: بیعت‌ کن‌ و وارد که‌ شدی‌، جز دوتا، هر میزی‌ را که‌ خواستی‌ "از هم‌ راه‌" یک‌‌راست‌ برو و پشت‌اش‌ بنشین‌ و من‌ "از هم‌ راه‌" رفتم‌ و در سلول‌ آن‌ قلعه‌ی‌ نظامی‌ سرخ‌ خوابیدم‌ و پس‌ از مدت‌ها آمدم‌ بیرون‌ و با دست‌ خالی‌… و باز افتادم‌ توی‌ این‌ قلعه‌ی‌ کشوری‌ سبز، و حال‌، وقتی‌ خودم‌ را با آن‌ هم‌سفران‌ دیگرم‌ که‌ خود را به‌ باغ‌ و آبادی‌ رساندند، می‌سنجم،‌ از شادی‌ و شکر و شوق‌ در پوست‌ نمی‌گنجم‌ که‌ چه‌ خوب‌ شد که‌ در آن‌ "سواد اعظم‌" پاگیر نشدم‌ و به‌ دنیا و شر و شورش‌ آلوده‌ نگشتم،‌ و معلمی‌ را و خلوت‌ آرام‌ و ساده‌ این‌ گوشه‌ را برگزیدم،‌ و حال‌ را نگهداشتم‌ و از قیل‌ و قال‌ و معرکه‌ دامن‌ برچیدم‌. و اگر آنها زر اندوختند، من‌ گنج‌ یافتم‌. اگر آنها کاخ‌ برپا کردند، من‌ معبد ساختم.‌ و اگر آنها باغی‌ خریدند، من‌ کشور سبز معجزات‌اش‌ را دارم‌. و اگر آنها بر چند "رأس‌" ریاست‌ یافتند، من‌ بر اقلیم‌ بیکرانه‌ی‌ اهورایی‌ دلی‌ سلطنت‌ دارم. و اگر آنها غرورشان‌ را در پای‌ میزی‌ ریختند، من‌ آن‌ را بر سر گل‌دسته‌ی‌ معبد عشق‌ بشکستم.‌ و اگر آنها به‌ غلامی‌ "قیصر" در آمدند، من‌ صحابی‌ "حکیم‌" شدم‌ و یار غار "نبی‌" گشتم. و آنها راه‌ خویش‌ کج‌ کردند و دامن‌ پر کردند، و من‌ ماندم‌ و با دست‌ و دامنی‌ خالی‌ به‌ خلوتی‌ خَزیدم‌…

اما اگر آنها نام‌ خویش‌ را به‌ نان‌ فروختند، من‌ بر آب‌ دادم‌ و پیش‌تر از خضر و پیشتازتر از اسکندر رسیدم.‌ و اگر آنها لذت‌ بردند، من‌ غم‌ آوردم.‌ و اگر آنها پول‌پرست‌ شدند، من‌ بت‌‌پرست‌ شدم‌. و اگر آنها هم‌چون‌ عنصری‌ ز زرآلات‌ خوان‌ گستردند و از نقره‌ دیگدان‌ زدند، من‌ هم‌چون‌ مولوی‌ در "آفتاب‌" شکفتم‌ و در خورشید سوختم‌ و سفره‌ از دل‌ گستردم‌ و مائده‌ از درد نهادم‌ و شراب‌ از خون‌ سرگشیدم‌. اگر آنها مرد ابلاغ‌ شدند، من‌ مرد داغ‌ شدم‌. و اگر آنها دل‌ به‌ "زندگانی"‌ بستند، من‌ دل‌ به‌ "زندگی"‌ بستم‌. اگر آنها وزارت‌ یافتند، من‌ سلطنت‌ یافتم‌. اگر آنها را به‌ دورغ‌ می‌ستایند، مرا به‌ راستی‌ می‌پرستند. اگر آنها را در نهان‌ به‌ دل‌ دشمن‌ دارند، مرا در نهان‌ به‌ دل‌ دوست‌ دارند. و اگر آنها گزارش ‌‌کار می‌نویسند، من‌ گزارش‌ حال‌ می‌نویسم‌. اگر آنها به‌ آزادی‌ خیانت‌ کردند، من‌ به‌ آزادی‌ وفادار ماندم‌. اگر آنها در شب‌نشینی‌های‌ آلوده‌ با زنان‌ آلوده‌ می‌رقصند، من‌ در خلوت‌ پاک‌ام‌ گُل‌ پاک‌ صوفی‌ می‌بویم‌. اگر آنها شکم‌ فربه‌ کرده‌اند آن‌ چنان‌ که‌ در خشتک‌ خویش‌ نمی‌گنجند، من‌ عشق‌ پروده‌ام‌ آن‌چنان‌ که‌ در خویشتن‌ام‌ نمی‌گنجد. اگر آنها کارمند دارند، من‌ دردمند دارم‌. اگر آنها ماده‌ شتر پیر گر بیمارشان‌ را به‌ زور در پای‌ قصر قربانی‌ کردند، من‌ اسماعیل‌امم‌ را به‌ شوق‌ در راه‌ کعبه‌ ذبح‌ کردم‌. اگر آنها کسی‌ را دارند که‌ بنوشند و بخندند، من‌ کسی‌ را دارم‌ که‌ بسوزیم‌ و بگرییم. اگر آنها در انبوه‌ هم‌ بیگاه‌ی‌ هم‌اند، ما در تنهایی‌ی‌ خویش‌ آشنای‌ هم‌ایم‌. اگر آنها طلا دارند، من‌ عشق‌ دارم‌. اگر آنها خانه‌ دارند من‌ محراب‌ دارم‌. اگر آنها صعود می‌کنند، من‌ به‌ معراج‌ می‌روم‌. اگر آنها در زمین‌ می‌خرامند، من‌ در آسمان‌ می‌پرم‌. اگر آنها پایان‌ یافته‌اند، من‌ آغاز شده‌ام‌. اگر آنها پیر‌ شده‌اند، من‌ جوان شده‌ام. اگر آنها وکیل‌ شده‌اند، من‌ معبود شده‌ام‌. اگر آنها رئیس‌اند، من‌ رهبرم‌، اگر آنها غلام‌ خانه‌‌زاد و چاکر جان‌نثار راجه‌ شده‌اند، من‌ امام‌ پاک‌‌نژاد و راهب‌ پاک‌زاد مهراوه شده‌ام‌. اگر آنها گردن‌ به‌ زنجیر عدل‌ انوشیروان‌ کشیدند و آخور آباد کردند، من‌ تَرک‌ کاخ‌ و سر و سامان‌ گفتم‌ و بودا شدم‌ و زنجیر بگسستم‌ و رها شدم‌ و آزادی‌ یافتم‌ و هنرمند شدم‌ و آفریننده‌ شدم‌ و نبوت‌ یافتم‌ و رسالت‌ یافتم‌ و جاوید شدم‌ و در جریده‌‌ی عالم‌ دوام‌ خویش‌ را ثبت‌ کردم‌. اگر آنها را گروهی‌ چاپلوسی‌ می‌کنند که‌ حرفه‌شان‌ این‌ است‌ و هر که‌ را در جایشان‌ بنشانند اینان‌ را بر گردد خویش‌ دست‌ بر سینه‌ و چربی‌ بر زبان‌ و نفرت‌ در دل‌ خواهد یافت‌، مرا دلی‌ می‌ستاید که‌ جهان‌ و هر چه‌ دارد برایش‌ خاکروبه‌‌دانی‌ زشت‌ و عفن‌ است‌ و مگسانی‌ بر آن‌ انبوه‌، دلی‌ که‌ جز زیبایی‌ و جز ایمان‌ و جز دوست‌ داشتنی‌ نه‌ از جنس‌ این‌ دنیا در آن‌ راه‌ ندارد، دلی‌ که‌ از غرور، خدا را نیز به‌ اصرار من‌ می‌ستاید! که‌ می‌گوید زیان‌ کردم‌؟ من‌ کجا و آنها کجا؟

در آن‌ حال‌ که‌ از بازارهای‌ گرم‌ و داغ‌ می‌گذشتیم‌ و یاران‌ یکایک‌ در هر بازاری‌ شتر زرد موی‌ خویش‌ را به‌ بهائی‌ می‌فروختند و شاد و خندان‌ می‌رفتند و من‌ گریبان‌ خویش‌ و افسار شتر شیرمست‌ زرین‌موی‌ خویش‌ را از دست‌ و دام‌ بازارگانان‌ در می‌بردم‌ و می‌گذشتم‌، در دل‌ من‌ ندایی‌ می‌گفت‌ که‌ مفروش‌! خوب‌ که‌ نفروختی‌، مفروش‌ که‌ در پایان‌ این‌ راه‌، در دوردست،‌ تو را منتظرند، شهزاده‌ی‌ آزاده‌ای‌ اسیر قلعه‌ دیوان‌، به‌ حیله‌‌ی جادو در بند، گرفتار و چشم‌ به‌ راه‌ که‌: فریاد‌رسی‌ می‌آید، و به‌ صدای‌ هر پایی‌ سر از گریبان‌ تنهایی‌ غمگین‌اش‌ بر می‌دارد که‌: کسی‌ می‌آید، و او خریدار تو است‌، نیازمند تو است‌، مفروش‌! نگهدار! او گران‌ خواهد خرید، ارازن‌ مفروش‌ که‌ اگر تو را پادشاهی‌ دهند. ارزان‌ داده‌اند و او گران‌ خواهد داد، مفروش‌! برگیر و برو، برو، برو، تا به‌ کویری‌ رسیدی‌ خلوت‌ و سوخته‌ و پر هول‌ و بی‌آب‌ و آبادی‌، مترس‌، مهراس‌، برو، برو، عطش‌ سوازن‌ و گرگان‌ آدمی‌‌خوار بسیار، و افسون‌ و جادو همه‌ جا در کمین،‌ و ماران‌ و غولان‌ بر سر راه‌، اما… مترس‌! برو!… برو تا آنگاه‌که‌ می‌رسی‌ به‌ سوادی‌، سیاهی‌‌ای‌ از دور، برو، برو، برجی‌ است‌ چون‌ آرزو کشیده‌، هم‌چون‌ مناره‌ی‌ دیدبانی‌ در سینه‌ی گسترده‌ کویر افراشته‌، هم‌چون‌ سروی‌ از قلب‌ صحرای‌ سوازن‌ روییده‌، برجی‌ است‌ که‌ خداوند خدا، در آن‌ هفتمین‌ روز خلقت،‌ که‌ تو را نیز آفرید و روان‌ات‌ را نیز آفرید و آن‌ همه‌ عجایب‌ در آن‌ نهاد و آن‌ را به‌ خواستن‌ها و آرزو کردن‌ها و داشتن‌ها و معنی‌ها و رازهای‌ رنگارنگ ‌گونه‌گون‌ بیاراست،‌ آن‌ را نیز به‌ خاطر تو در این‌ کویر بی‌کس‌ بی‌فریاد بنیاد کرد، آن‌ را همه‌ از تو ساخت‌، هر خشت‌ او، هر آب‌ و گل‌ او، هر کتیبه‌‌ی او، هر غرفه‌ او و پنجره‌ی‌ او و زیور او، زینت‌ او و رنگ‌ او و شکل‌ او و اندازه‌ او… همه‌ را از تو بگرفت‌ و آن‌ را عینیت‌ داد و از آن‌ها برجی‌ برافراشت‌ همه‌ مصالح‌اش‌ از تو و اینک‌ او را می‌بینی‌ که:‌ راستی‌ تو را بالای‌ او کردند، و آرزوی‌ تو را اندام‌ او، و شرف‌ تو را قامت‌ او، و فخر تو را سر او، و خیال‌ تو را طرح‌ او، و دل‌ تو را دهانه‌ی‌ او، و هوش‌تر را دماغه‌ی‌ او، و غرور تو را گردنه‌ی‌ او، و قدرت‌ اعجازگر افسانه‌‌پرداز هنرمند اتوپیاساز عجایب‌آفرین‌ تو را چشمه‌‌سارهای‌ او، و مذهب‌ تو را رنگ‌ دریچه‌های‌ مرموز و آقای‌ او، و بال‌های‌ خوش‌پرواز شوق‌ تو را پایه‌های‌ او، و طلب‌ تو را پایه‌های‌ او، و ...تو را دسته‌های‌ او، و رقت‌ دل‌ و رقت‌ اندیشه‌ی‌ تو را میانه‌ی‌ او، و تواضع‌ نرم‌ و زیبا و اشرافی‌ تو را، آبشار او، و… تا کی‌ بگویم‌؟ تا کی‌؟

حیف‌ که‌ نمی‌شود، مجال‌ نیست‌، علم‌ حضوری‌.

بُرجی‌ هم‌چون‌ قامت‌ اندام‌ الهه‌ای‌ که‌ خداوند که‌ ذات‌اش‌ از هوس‌ منزه‌ است‌ از دیدار او چهره‌اش‌ از شرم‌ سرخ‌ می‌شود، آن‌چنان‌ که‌ فرشتگان‌ و دیوان‌ و ایزدان‌ و امشاسیندان‌ و راجگان‌ و خواجگان‌ در می‌یابند. برخی‌ هم‌چون‌ خیال‌ شاعر استادی‌ که‌ هر روز دیوانی‌ می‌توانست‌ پرداخت‌ و هر لحظه‌ غزلی‌ و ترانه‌ای‌ می‌توانست‌ بر بدیهه‌ سرود و نپرداخت‌ و نسرود و همه‌‌‌‌ی‌ عمر و همه‌ی‌ هنرمندی‌ خویش‌ در کار یک‌ تنها قصیده‌ کرد، قصیده‌ای‌ غرا در بحر "تقارب‌"، مطلع‌اش‌ تغزل‌ و تشبیب‌ آمیخته‌ با وصف‌ بهار و سپس‌ چاک‌ گریبان‌ صبحدم‌ خوش‌ طلوع‌ سپیده‌ دم‌ امید رنگ‌ شورانگیز، و از آن‌ روییده‌ "ساقه‌ ناز صبح‌" و بر آن‌ کله‌ بسته‌… نمی‌دانم‌ چه‌؟ نمی‌دانم‌ چگونه‌ می‌توان‌ گفت‌؟ و سپس‌ تخلص‌ گریز از مطلع‌ به‌ مضمون‌، چه‌ تخلصی‌! چه‌ گریزی‌! و سپس‌ مضمون‌ روح‌ قصیده‌، قلب‌ شعر، سرشار از شگفتی‌ و سحر و تب‌ و تاب‌ و معنی‌ و پاکی‌ و زیبایی‌ و خوبی‌ و عمق‌ و ظرافت‌ و لطف‌ و دقایق‌ خیال‌ و لطایف‌ هنر و ظرایف‌ عاطفه‌… ویرانه‌ای‌ در هم‌ ریخته‌ از کاخ‌ پادشاهی‌، تخت‌ جمشیدی‌ غارت‌‌شده‌ در هجوم‌ لشکر روم‌ و سوخته‌ از آتش‌ عشق‌ اسکندر و در درون‌، گنج‌ها و گنج‌ها و گنج‌ها! و سپس‌ حسن‌طلب‌ و آن‌گاه‌ تخلص‌ شاعر، سراینده‌ قصیده‌ و آن‌گاه‌ حسن‌ مقطع‌! پایان‌ خوش‌ و خوب‌ و خوشبخت‌ روزگار شاعر که‌ در دل‌ ممدوح‌ خانه‌ کرده‌ است‌ و صله‌اش‌ را زرین‌‌خامه‌ داده‌ است‌.

قصیده‌ای‌ سلیس‌ و سرشار از جزالت‌ لفظ‌ و لطافت‌ معنی‌ و دقت‌ توصیف‌ و مهارت‌ تشبیه‌ و قدرت‌ استعاره‌ و قوت‌ کنایات‌ و تضمین‌ آیات‌… قصیده‌ای،‌ کلمات‌اش‌ همه‌ کلمة‌ اللّه.‌ و زبان‌اش،‌ زبان‌ بلاغت‌ علی.‌ و معانی‌اش‌، معانی‌ رسالة‌‌العشق‌ و بث‌‌الشکوی‌ عین‌‌القضاة.‌ و وزن‌اش‌، سونات‌ "اشکها و لبخندها"ی‌ شاندل.‌ و رمزهایش،‌ "اساطیر خلقت‌" چین‌، "سفر تکوین‌" تورات.‌ و استعارات‌اش،‌ میتولوژی‌ پرومته‌ در زنجیر. و تشبیهات‌اش،‌ سیره‌ محمد و سرزنش‌ دشمنان‌ حسود پست‌ اندیش‌اش.‌ و مطلع‌اش،‌ آفرینش‌ انسان‌ و خلقت‌ آدم‌ و… مقطع‌اش‌ کنز رو دولاکرواپاری‌ ۱۹۶۹. و عنوان‌اش،‌ مشعل‌ ایمان‌! آه‌! خدایا! چقدر خوشحالم‌! هستند در این‌ دنیا "بسیار بسیار کسانی‌" که‌ مرا به‌ این‌ دقت‌ و درست‌ و ظرافت‌ و زیبایی‌ می‌فهمند! خیلی‌ هوشیارانه‌! هوشی‌ به‌ تیزی‌ سر سوزن‌، به‌ نرمی ‌مخملف‌ ابر، به‌ ظرافت‌ نقطه‌های‌ موهوم‌ و زیبای‌ مردمک‌ چشم‌، به‌ نازکی‌ شاخک‌ اسرارآمیز و گیرنده‌ و فرستنده‌ی‌ یک‌ پروانه‌ی‌ زرین‌بال‌ جوان‌! به‌ روانی‌ و شیرینی‌ و خوش‌‌آهنگی‌ این‌ دو خط‌ شعر خوب‌ ولوالجی‌ که‌ همیشه‌ بر لب‌های‌ من‌ نشیمن‌ دارند:

سیم‌ دندانک‌ و، بَس‌ دانک‌ و، خندانک‌ و، شوخ / ‌ که‌ جهان‌ آنک،‌ بر ما، لب‌ او، زندان‌ کرد
لب‌ او بینی،‌ گویی‌ که‌ یکی‌ زیر عقیق‌ / یا میان‌ دو گل‌ اندر شکری‌ پنهان‌ کرد


آفرین‌ ولوالجی‌ که‌ از میان‌ همه‌ شاعران‌ غزل‌سرای‌ تاریخ‌ ادبیات‌ ما، تنها اوست‌ که‌ گویی‌ از میان‌ زیبایی‌های‌ محبوب‌، "بس‌‌دانی‌" او را نیز دریافته‌ است‌، که‌ تا کجا محب‌ صادق‌ صاحب‌دل‌ را بیتاب‌ لذت‌ می‌کند، فربه‌ می‌کند، سرحال‌اش‌ می‌آورد، نشئه‌اش‌ می‌کند. و کیست‌ در همه‌ی‌ عالم‌ که‌ بداند عزیزترین‌ و ارجمندترین‌ و دقیق‌ترین‌ و حساس‌ترین‌ جایگاه‌ یک‌ گل‌ یا یک‌ قلم‌، یا یک‌… شمع‌ در این‌ دنیا، در این‌ زندگی‌ کجا است‌!

این‌ همه‌ شاعران‌ این‌ مُلک‌، خوش‌فهم‌ترین‌ و صاحب‌‌دل‌ترین‌ و حساس‌ترین‌ و زیبا‌شناس‌‌ترین‌ مردم‌ این‌ ملت‌ از شمع‌ و گل‌ و پروانه‌ و بلبل‌ سخن‌ گفته‌اند، همه‌ شمع‌ را در میانه‌ جمع‌ نهاده‌اند! بی‌شعورهای‌ احمق‌ها! شمع‌ برای‌ آنها چیست‌؟ یک‌ مجلس‌ آرای اهل‌ بزم‌، روشنی‌‌بخش‌ جمع‌ و جمعیت‌! سخن‌ران‌، استاد، سیاست‌مدار، مردم‌دار، مشهور، محبوب‌ همگان‌… مفید، مصلح‌… خلاصه‌: "خیلی‌ قابل‌ استفاده‌"! به‌ قول‌ آن‌ خواهری‌ که‌ به‌ برادر گرفتار مبتلای‌ دردمند پریشان‌اش‌ می‌گفت:‌ تو باید بت‌ شوی‌، شمع‌ انجمن‌ هستی‌، تو را باید بستایند، همگان‌ بپرستند، تو حق‌ نداری انسان‌ باشی‌، تو بتی‌ و چون‌ دید که‌ برادرش‌ به‌ راستی‌ بیمار شده‌ است‌ و جنون‌ در پرده‌های‌ مغزش‌ و قلب‌اش‌ خوش‌ خانه‌ کرده‌ است‌ و دیگر شفا‌یافتنی‌ نیست‌، چه‌ کرد و چه‌ها کرد؟ و… تا از شدت‌ غم‌ بیمار شد و از یأس‌ و رنج‌ از دست‌ رفتن‌ برادرش‌، شکستن‌ بت‌اش،‌ اندیشه‌اش‌ پریشان‌ گشت‌ (داستان‌ Verts Les cah ). برای‌ آن‌ اهل‌ معناها و اهل‌ دل‌های‌ انگشت‌‌شمار شمع‌ چیست‌؟ چراغ‌ خلوت‌ تاریک‌ شبهای‌ تنهایی‌. برای‌ شاندل‌ چیست‌؟ تنهای‌ گذاران‌ و اشک‌ریز خلوت‌ معبد، همدم‌ روح‌ منتظر و دردمند معبد، قدسی‌ی‌ زمزمه‌گر محراب‌ عبادت‌…

اما بسدانک‌ شمع‌ می‌داند که‌ جایگاه‌ شایسته‌ و والای‌ شمع‌ کجا است‌؟

ساموئل‌ اسمایلز در کتاب‌ "اخلاق‌" زنی‌ را حکایت‌ می‌کند که‌ همسرش‌ را که‌ در کشاکش‌ سیاسی‌ مقامات‌ درخشان‌ و موقعیت‌های‌ برجسته‌ و حساسی‌ یافته‌ بوده‌ است، در کودتایی‌ او را می‌گیرند و دشمنان‌ ملت‌اش‌ به‌ جرم‌ آزادی‌خواهی و‌ وطن‌‌پرستی‌ تیرباران‌اش‌ می‌کنند و سپس‌ بر چوبه‌‌دار جنازه‌اش‌ را بالا می‌برند. وی‌ پیشاپیش‌ مردمی‌ که‌ به‌ نظاره‌ آمده‌ بودند و هر یک‌ سخنی‌ در ستایش‌ او می‌گفتند گفت‌: "همسرم‌! می‌دانم‌، می‌بینم‌، این‌ بلندترین‌ مقامی‌ است‌ که‌ در زندگی‌ات‌ به‌دست‌ آورده‌ای‌"!

وقتی‌ این‌ حکایت‌ را خواندم‌ به‌ این‌ فکر افتادم‌ که‌ اگر مرد نیز می‌توانست‌ سخن‌ زیبای‌ همسر "بس‌‌دانک"ش‌ را بشنود، چه‌ لذتی‌ می‌برد! در پاسخ‌ او می‌گفت‌؟ بی‌شک‌ می‌گفت‌: "همسرم‌، این‌ عالی‌ترین‌ و زیباترین‌ و عمیق‌ترین‌ ستایشی‌ است‌ که‌ در زندگی‌ شنیده‌ام‌، این‌ شدیدترین‌ و هیجان‌‌انگیزترین‌ لذتی‌ است‌ که‌ از تعبیری‌ برده‌ام‌. همسرم‌: تو نشان‌ دادی‌ که‌ مرا خوب‌، قشنگ‌، و دقیق‌ می‌شناسی‌، می‌فهمی‌. هیچ‌‌کس‌ این‌ "کلمه‌" را به‌ این‌ خوبی‌ معنی‌ نکرده‌ است‌… آری‌، مقامی‌ را که‌ تو برایم‌ رسم‌ کردی‌، از همه‌ی‌ مقاماتی‌ که‌ در ازای‌ فروش‌ میراث‌ اجدادم‌ و اندوخته‌های‌ خودم‌ می‌توانستم‌ به‌ دست‌ آورم‌، بالاتر و عزیزتر است‌"!

راست‌ می‌گفت‌ آن‌ ندا که‌ مفروش‌، برو، در پایان‌ این‌ شاهزاده‌ی‌ اسیری‌ آن‌ را گران‌ خواهد خرید، و در ازای‌ آن،‌ گرامی‌ترین‌ جایگاهی‌ را که‌ در این‌ جهان‌ هست،‌ به‌ تو خواهد بخشید.

آری‌، برجی‌ بلند و افراشته‌ در کویری‌ پست‌، یکنواخت‌، بی‌پناه‌ و پناهگاه‌! بر بالای‌ آن‌ آشیانه‌های‌ کبوتران‌ اعجاز، کبوتران‌ قاصد، قاصد پیغام‌های‌ اهورایی‌، بخشندگان‌ الهام‌های‌ ملکوتی‌، فرستندگان‌ آیات‌ وحی‌ خداوندی‌، کشور سبز آرزوها، امیدها، کانون‌ اسرار خوب‌، رازهای‌ پاک‌، چشمه‌‌ساران‌ معانی‌ کبود، که‌ در هر بال‌ گشودن‌شان‌ باران‌ مهربان‌ سوگند و سرود، پیک‌ و پیمان‌، نوازش‌ و پیغام‌ بر سر و رویت‌ باریدن‌ می‌گیرد، آن‌چنان‌که‌ خیس‌ات‌ می‌کند، جامه‌‌ات‌ بر اندام‌ات‌ می‌چسبد، نفس‌ات‌ در سر راه‌ سینه‌ می‌ماند، پلک‌هایت‌ فرو بسته‌ می‌شود و تو هم‌چون‌ کودکی‌ که‌ ناگهان‌ صاعقه‌ای‌ در آسمان‌ آبی‌ برق‌ زند و تندری‌ بر سرش‌ کوبد و کودک‌ تنها را ریزش‌ تند مهاجم‌ باران‌ سیل‌خیز بهاری‌ در زیر گیرد، بیچاره‌ می‌شوی‌، پریشان‌ می‌شوی‌ و احساس‌ می‌کنی‌ که‌ کوزه‌ خشک‌ و گرم‌ و غبار‌آلوده‌ای‌ هستی‌ در زیر باران‌ و داری‌ خنک‌ می‌شوی‌، داری‌ شسته‌ می‌شوی‌، داری‌ پُر می‌شوی‌… و چه‌ لذت روشن‌ و پاک‌ و خوبی‌ است‌ لذت‌ احساس‌ پُر شدن‌، سیراب‌ شدن‌، سرشار شدن‌!

برجی‌ هم‌چون‌ قامتِ‌ والای‌ نیازی‌! نه‌ نیاز تاجری‌، نام‌جویی‌، زرپرستی‌، جاه‌ طلبی‌… نیاز پست‌ خاکی‌‌ای ‌سر به‌ زمین‌ فرو برده‌ و خوار و بی‌رمق‌ و ذلیل‌، نه‌، قامتِ‌ نیازِ دلی‌ که‌ هرگز‌ چشم‌ به‌‌دست‌ هستی‌ نگشوده‌ است‌، هرگز چشم‌ به‌ کیسه‌ فقیر زندگی‌ نداشته‌ است‌، قامتِ‌ نیازی‌ که‌ جز به‌ آسمان‌ها، به‌ آن‌ سوی‌ سقف‌ آسمان‌ این‌ جهان،‌ سر بر نداشته‌ است‌، قامتِ‌ نیازی‌ که‌ هم‌چون‌ سرو، تنها به‌ آسمان‌ بلند سر کشیده‌ است،‌ و به‌ هیچ‌ سوی‌ دیگر ننگریسته‌ است‌، قامت‌ِ نیازی‌ که‌ از هر چه‌ در بهشت‌اش‌ خداوند انداخته‌ است،‌ بی‌نیاز است،‌ و تنها دل‌ به‌ او، خود او، "خدا"، بسته،‌ و جز عشق‌ او از او هیچ‌ نخواسته‌ است‌ که‌ علی‌ گفته‌ است‌ که‌: "گروهی‌ بهشت‌ می‌جویند، اینان‌ سود‌جویان‌اند و طماع‌، گروهی‌ از دوزخ‌ بیم‌ دارند و اینان‌ عاجزند و ترسو، و گروهی‌ بی‌طمع‌ بهشت‌ و بی‌بیم‌ دوزخ‌اش‌ می‌خواهند عشق‌ بورزند، و اینان‌ آزادگان‌اند و آزاد". عشق‌ چرا؟ عشق‌ تنها کار بی‌چرای‌ عالم‌ است‌، چه‌، آفرینش‌ بدان‌ پایان‌ می‌گیرد، نقش‌ مقصود در کارگاه‌ هستی‌ اوست‌. او یک‌ فعل‌ بی‌برای‌ است‌. غایت‌ همه‌ غایات‌ عالم‌ "برای‌" نمی‌تواند داشت‌. چون‌ در پایان‌ دوازدهمین‌ سال‌ بعثت‌، مانی‌، ارژنگ‌ را به‌ پایان‌ برد و به‌ خدا داد، خدا در آن‌ نگریسته‌ و سه‌ شب‌ و سه‌ روز از آن‌ چشم‌ بر نداشت‌ و چون‌ به‌ فصل‌ "اشک‌ و درد و انتظار" رسید، ناگهان‌ سر برداشت‌، نفسی‌ را که‌ از آغاز خلقت‌ در سینه‌ نگهداشته‌ بود برکشید و در حالی‌ که‌ اشک‌ شوق‌ در چشم‌اش‌ حلقه‌ می‌بست‌ گفت‌:

"... شمعی‌ پنهان‌ بودم،‌ دوست‌ داشتم‌ مرا بشناسند، مانی‌ را آفریدم‌ و اکنون‌ به‌ کام‌ دل‌ خویش‌ رسیدم...‌"

و سپس‌ به‌ اندیشه‌ فرو رفت‌ و شبی‌ را تا سحر بیدار ماند، در اندیشه‌ انسان‌. و سحرگاه‌ از شوق‌ فریاد زد که‌:

تبارک‌‌الله‌ احسن‌‌الخالقین‌ (آفرین‌ بر خودم‌، بهترین‌ آفرینندگان‌!).

یعنی‌: به‌! ببین‌ چه‌ ساخته‌ام‌! از آب‌ و گل‌! روح‌ خودم‌ را در او دمیدم‌ و این‌ چنین‌ شد! و این‌ است‌ که‌ مرا این‌ چنین‌ می‌شناسد! که‌ خود را می‌شناسد که‌ گفته‌اند: خود را بشناس‌ تا خدا را بشناسی‌، چه‌، "خود" روح‌ خدا است‌ در اندام‌ تو، ای‌ مانی‌ من‌! ای‌ مبعوث‌ هنرمند بسیاردان‌ من‌، ای‌ آشنای‌ نازنین‌ گرانب‌های‌ نفیس‌ من‌، ای‌ روخ‌ من‌، خود من‌. و من‌ نخستین‌ بار که‌ در رسیدم‌، آن‌ من‌ پولادین‌ خویش‌ را که‌ غروری‌ رویین‌ بر تن‌ داشت‌، غروری‌ که‌ با هر ضربه‌ای‌ که‌ روزگار بر آن‌ فرود آورده‌ بود و هر گرزی‌ که‌ حوادث‌ بر سرش‌ کوفته‌ بود سخت‌تر گشته‌ بود، بر قامت‌اش‌ فرو شکستم‌، که‌ در راه‌ طلب‌ این‌ اول‌ قدم‌ است‌، چه،‌ غرور حجاب‌ راه‌ است‌ که‌ گفته‌اند: "نامرد غرورش‌ را می‌فروشد و جوان‌مرد آن‌ را می‌شکند، نه‌ به‌ زر و زور، بل‌ بر سر دوست،‌ که‌ غرورهای‌ بزرگ‌ همواره‌ بر عصیان‌ و صلابت‌ سیراب‌ می‌شوند و یکبار از تسلیم‌ و شکست‌ سیراب‌ می‌شوند و سیراب‌تر و آن‌ بار آن‌ هنگام‌ است‌ که‌ این‌ معامله‌ نه‌ در کار دنیا است،‌ که‌ در کار آخرت‌ است.‌ و آدمیان‌ بر دوگونه‌اند: خلق‌ کوچه‌ و بازار، که‌ سر به‌ بند کرنش‌ زور می‌آورند، و گزیدگان‌، که‌ سر به‌ لبه‌ تیغ‌ می‌سپارند و به‌ ربقه‌ تسلیم‌ نمی‌آورند، دل‌ به‌ کمند نیایش‌ دوست‌ می‌دهند. و بسیار اندک‌اند آنها که‌ در ظلمت‌ شب‌های‌ هولناک‌ شکنجه‌‌گاه‌ها و در آغوش‌ مرگی‌ خونین،‌ یک‌ "لفظِ" آلوده‌ به‌ ستایشی‌ نگفته‌اند، و یک‌ "سطر" آغشته‌ به‌ خواهشی‌ ننوشته‌اند، و آن‌گاه‌ در غوغای‌ پرهراس‌ کفر و زور و خدعه‌ و کینه‌ی‌ قیصر، سر بر دیوار مهراوه‌‌ ممنوع‌ نهاده‌اند و در برابر "تصویر" مریم‌ ـ زیباترینِ‌ دختران‌ اورشلیم‌، مادر عیسی‌ روح‌الله‌، مسیح‌ کلمة‌‌الله‌، مریم‌ همسر محبوب‌ تئوس‌ که‌ اشباه‌‌الرجال‌ قرون‌‌وسطی‌ همسر یوسف‌ نجارش‌ می‌خواندند ـ غریبانه‌ اشک‌ ریخته‌اند، دردمندانه‌ گریسته‌اند، و سرودها و دعاهای‌ گدازان‌ از آتش‌ نیاز و از بیتابی‌ طلب‌ را از عمق‌ نهادشان‌ به‌ سختی‌ بر کشیده‌اند، و سرشار از شوق‌ و سرمست‌ از لذت،‌ بر سر و روی‌ تصویر "او" ریخته‌اند".

چه‌ زشت‌ است‌ از قربانی‌های‌ خویش‌ در راه‌ ایمان‌ خویش‌ سخن‌ گفتن‌! چه‌ زشت‌! من‌ اگر ناچار شدم‌ که‌ نامی‌ از قربانی‌های‌ خویش‌ برم‌، نه‌ از سر پستی‌ است‌، این‌ راه‌ همه‌ می‌دانند که‌ من‌ نه‌ مردی‌ سوداگرم‌ و نه‌ مردی‌ تنگ‌‌چشم‌، از آن‌ رو بود که‌ آن‌ را بپذیرند، نگویید نگهدار، مکش‌، حیف‌ است‌، مریز. اگر از آن‌ نام‌ بردم‌، نام‌ نبردم‌ تا بنمایم‌، نام‌ نبردم‌ تا آن‌ را ارج‌ نهند، قیمت‌اش‌ را بدانند، پاداش‌ دهند. هرگز. نام‌ بردم‌ تا بی‌ارجی‌ آن‌ را بنمایم‌، تا بدانند که‌ به‌ هیچ‌ نمی‌ارزند، تا بشناسند که‌ اگر جهان‌ را در بهایش‌ بپردازند، ارزان‌ خریده‌اند، و اگر به‌ لبخندک‌ رضایتی‌ بخرندش‌، گران‌ فروخته‌ام‌!

داستان‌ من‌ داستان‌ عطار است‌. ما صوفیان‌ همه‌ خویشاوندان‌ یکدیگریم، و پروردگان‌ یک‌ مکتب‌ایم‌، مغولی‌ او را از آن‌ پس‌ که‌ ریختند و زدند و کشتند و سوختند و غارت‌ کردند و بردند و رفتند، اسیر کرد، و ریسمانی‌ بر گردن‌اش‌ بست‌ و به‌ بندگی‌ خویشتن‌ آورد و بر بازار عرضه‌اش‌ کرد تا بفروشدش‌. مردی‌ آمد خریدار، گفت‌ این‌ بنده‌ به‌ چند؟ مغول‌ گفت‌ به‌ چند خری‌؟ گفت‌ به‌ هزار درهم‌. عطار گفت:‌ مفروش‌ که‌ بیش‌ از این‌ ارزم‌. نفروخت‌. دیگری آمد و گفت‌: به‌ یک‌ دینار! عطار گفت‌: بفروش‌ که‌ کمتر از این‌ ارزم‌! مغول‌ در غضب‌ آمد و سرش‌ را به‌ تیغ‌ برکند. عطار سر بریده‌‌ی خویش‌ را ار خاک‌ برگرفت‌. می‌دوید و در نای‌ خون‌ آلودش‌ نعره‌ی‌ مستانه‌ی‌ شوق‌ می‌زد و شتابان‌ می‌رفت‌ تا به‌ آنجا که‌ هم‌ اکنون‌ گور او است‌ بایستاد و سر از دست‌ بنهاد و آرام‌ گرفت‌.

آری‌، در این‌ بازار، سوداگری‌ را شیوه‌ای‌ دیگر است‌، و کسی‌ فهم‌ کند که‌ سودازده‌ باشد و گرفتار موج‌ سودا، که‌ همسایه‌ی‌ دیوار به‌ دیوار جنون‌ است‌! و چه‌ می‌گویم‌؟ جنون همسایه آرام و عاقل این دیوانه‌ی ناآرام خطرناک است که در کوه خاره می‌افتد و مثل موم‌ نرم‌اش‌ می‌کند، و در برج‌ پولاد می‌گیرد و شمع‌ بیزارش‌ می‌سازد. و وای‌ که‌ چه‌ شورانگیز و عظیم‌ است‌ عشق‌ و ایمان‌! و دریغ‌ که‌ فهم‌های‌ خو کرده‌ به‌ اندک‌ها و آلوده‌ به‌ پلیدی‌ها، آن‌ را به‌ زن‌ و هوس‌ و پستی‌ شهوت‌ و پلیدی‌ زر و دنائت‌ زور و… و بالاخره‌ به‌ دنیا و به‌ زندگی‌اش‌ آغشته‌اند! و دریغ‌! و دریغ‌ که‌ کسی‌ در همه‌‌ی عالم‌ نمی‌داند که چه می‌گویم؟ که این عشق که در من افتاده است نه از آنهاست که آدمیان می‌شناسند. که‌ آدمیان‌ عشق‌ خدا را می‌شناسند و عشق‌ زن‌ را و عشق‌ زر را و عشق‌ جاه‌ را و از این‌گونه‌… و آنچه با من است، نه، آنچه من‌ با اویم‌، با این‌ رنگ‌ها بیگانه‌ است‌، عشقی‌ است‌ به‌ معشوقی‌ که‌ از آدمیان‌ است‌… اما… افسوس‌ که‌… نیست‌!

معشوق‌ من‌ چنان‌ لطیف‌ است‌ که‌ خود را به‌ "بودن‌" نیالوده‌ است،‌ که‌ اگر جامه‌ی‌ وجود بر تن‌ می‌کرد، نه‌ معشوق‌ من‌ بود.

معشوق‌ من‌، رزاس من‌، موعود بکت‌، "گودو"‌ی بکت‌ است‌، منتظری‌ که‌ هیچ‌ گاه‌ نمی‌رسد! انتظاری‌ که‌ همواره‌ پس‌ از مرگ‌ پایان‌ می‌گیرد، چنان‌ که‌ این‌ عشق‌ نیز… هم‌!


مجموعه آثار ۳۳ / گفتگوهای تنهائی ۱ / ص ۵
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ​ـ
ویرایش : یک بار / شروین
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در پاسخ
 تشکر شده توسط : شروین
۱۲_۶_۱۳۸۹  /  ۰۹:۲۲ صبح
ارسال : #4
شریعتی از نگاه شریعتی
معلمي ميگفت شمع را مي سازند تا بسوزد ولي معلم مي سوزد تا بسازد .و تو ساختي ، دم مسحايي تو مردگان را زنده كرد و از پس تو رستاخيزي به پا شد و سپس فروكش كرد تا دوباره غربال شود .تا غربال شدگان دوباره به رستاخيزي به پا خيزند و طلايه دار فجري باشند كه هرصبح و شام براي آن شمشير ميزنند .و اگر بداني تودر آن فجر كيستي .آنگاه خواهي ديد كه پادشاهي دو جهان به پاي آن نمي رسد. "ندایی‌ می‌گفت‌ که‌ مفروش‌! خوب‌ که‌ نفروختی‌، مفروش‌ که‌ در پایان‌ این‌ راه‌، در دوردست،‌ تو را منتظرند،"
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در پاسخ
 تشکر شده توسط : شروین ، ehsan ، shariati.group
ارسال پاسخ 


موضوعات مشابه ...
موضوع : نویسنده پاسخ : بازدید : آخرین ارسال
  مرگ و شهادت شریعتی شروین 9 597 ۳۱_۴_۱۳۸۹ ۱۰:۳۵ عصر
آخرین ارسال: shariati.group
  آلبوم عکس‌های شریعتی شروین 2 634 ۲۵_۴_۱۳۸۹ ۱۰:۵۹ عصر
آخرین ارسال: shariati.group

پرش در انجمن :